تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

 

رفقا ! به نیروهای چپ سنتی بنگرید که در آرامش خونبار ِ بورژوازی و در خیانت و سکوتی که شایعات اطلاعات را می پرورانند ، برای خویش عروسک انتزاعی چند واژه را چوب می زنند. برای انها سرمایه داری موضوع بحث است . سرمایه داری برای ما خانواده است ، محیط کار است ، اوین است.

رفقا ! به نظریات ما بنگرید که چه نیروی شگرفی دارد . بنگرید چگونه در موقعیت انضمامی در قالب بیانیه و مقاله ، در قلب واقعیت، رشد می کند و کلیت را به چنگ می آورد. به نظرات کلیشه ای چپ سنتی نگاه کنید که مانند جنازه ای از هیولای شکست آویزان و با وزش بادهای جریانات سیاسی به این سو و آنسو می رود. براستی کدامیک از این "از پیش مردگان" ، "این بیش از پیش خفتگان" ، در نظریه یارای برابری با من است.

رفقا! ما به استقبال مبارزه و خطر رفتیم بی آنکه در پس واژگان بی مفهوم ِ "خلق" و "مردم" ، در هیپنوتیسم توده ای مشارکت کنیم. ما خود کارگریم ، دانشجویان خود در فقر مطلق به سر می برند و آنگاه این میمونک های توده ای و خلقی از ما می خواهند که هوادار تیم ِ "خلق" باشیم و با پرچم های کوچک رنگی برای پرولتاریا جیک جیک کنیم. هرگز! مبارزه ی طبقاتی ، در کوچکترین مقاطع زندگی ما جریان خواهد داشت. در خانواده برعلیه پدر ، در جامعه برعلیه ارباب ، در ذهن برعلیه وجدان.

رفقا ! ما با فاشیسم مواجه ایم. با چهره ی واقعی سرمایه داری. آنگاه میمونک هایی در پس توهات بین الملل گرایی خود از ما می خواهند چشمان امید خود را به پوپولیست های مضحکی مانند چاوز و کاسترو بدوزیم.

رفقای اوین ! در  سیاهچاله ها شعله ای است که در قلب شما می سوزد. شعله ای که انسانی را می جوید اما مرگ از پنجره های خانه تان سرک می کشد. آن دیوارها تا نگاه بی تفاوت توده ها امتداد دارد. سرکوب در سکوت امتداد می یابد و سکوت در سرکوب. این وحشیان همسایه های خوبی برای یکدیگرند چون هریک در قبر خویش آرمیده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:55  توسط امین قضایی 

 

1/

ناشناخته ترين انسان : آنكه مبادله مي كند.

خداوند در فاوست گوته تا جايي اقتدار خود را بازمي يابد كه قرارداد و مبادله ي فاوست و مفيستوفلس را با دهش خويش فسخ مي كند. دهش تمهيد انديشه ي آريايي در مقابل كينه توزي هاي مبادله گر انديشه ي يهودي است. مسيح نيز با برهم زدن بازار يهوديان ، كينه توزي آنان را به جان مي خرد و او در مقابل با بازخريد گناه ، يعني با دهش به مبادله گران يهودي پاسخ مي دهد. به ترا‍ژدي گوته بازگرديم : هلن نماد ارزش مصرف است كه در مبادله وعده داده مي شود اما بهشت خداوندي دهشي است كه به صورت ناگهاني و بي هيچ مبادله اي ، انسان را مستفيض مي سازد. تقابل خداوند/ شيطان در فاوست گوته چيزي نيست جز تقابل ارزشهاي بخشش و دهش در برابر سرمايه داري حسابگر و يهودي مسلك.

در داستان هاي شرقي وقتي به شهري براي جاسوسي مي رفتند خود را به هيبت تاجران درمي آوردند. تاجر مي تواند به همه جا برود و آنچه از او خواهند شناخت كيفيت كالايي است كه در اختيار دارد. هيچ كس از هويت او و مقاصدش سئوالي نخواهد كرد. مبادله گر ناشناس باقي خواهد ماند و البته اين بنيان بي ارزشي اوست. رومانتيسيسم در قرن نوزدهم چيزي نيست جز مرثيه اي براي از دست رفتن ارزشهاي انساني در قالب انسان حسابگر سرمايه داري.

در خيابان هايي كه اتومبيل ها براي رفتن مي ايستند گدايان براي زنده ماندن ايستاده اند. تباهي دهش و آغاز مبادله. ما قرباني جنگ تاريخي دو انديشه ايم : انديشه ي كثيف يهودي و انديشه ي كثيف تر آريايي.

2/ مانكن پلاستيكي انساني است كه در پشت ويترين ها يخ زده است. مبادله گر انسان نمايش دهنده است ، او چيزي نيست جز نگهبان كالاي خود. اما اي آريايي ها ، مگر انسان پيشتر چه بود ؟ زني كه كوزه اش را بر بالاي سر مي برد.اوريكلمه هايي كه فضيلت آنان در اين است كه ارباب خود را در هنگام پاشويي بازشناسند.

 

"در جهان بهترين چيزها را ارجي نيست تا انكه نخست كسي ان ها را به نمايش گذارد . مردم اين نمايشگران را مردان بزرگ مي خوانند."

نيچه درباره ي مگسان بازار در چنين گفت زرتشت.

اما دهش چيست ؟ دهش مبادله ي نمادين است : در اوديسه پادشاهان يوناني مانند نستور رسم را بر اين مي دانند كه ابتدا از گمگشتگان و بيگانگان با دهش و قرباني كردن هاي بسيار ، استقبال كنند و آنگاه سپس از هويت آنان پرسش كنند. اما مبادله گر هيچ نيازي به پرسش از هويت طرف مقابل ندارد. ديگري ناشناخته باقي ميماند. انديشه ي آريايي قدرت و دهش را دو نيروي توازن جامعه طبقاتي مي داند و انديشه ي يهودي مبادله را براي توازن برجاي مي نشاند.

بنگريد زاري نيچه بر از دست رفتن هويت انسان در مبادله :

"آنان از من مي ستانند؛ اما آيا دستم هرگز به روان هاشان دست مي يابد؟ ميان دادن و ستاندن ورطه اي است و سرانجام بر كوچكترين ورطه پلي بايد زد."

نيچه - سرود شب - چنين گفت زرتشت.

 

بنگريد ستايش نيچه از توازن آريايي قدرت و دهش براي حفظ جامعه طبقاتي :

"خوش دارم بدزدم از اناني كه هديه شان داده ام. اين چنين گرسنه ي شرارتم"

نيچه - سرود شب - چنين گفت زرتشت

بيهوده است : مبادله ، توازن قدرت و دهش را شكست داده است . انسان موجودي است كه مبادله مي كند و اين تنها آينده اوست. قراردادها تنها همساني سرنوشت ها و دست نوشت هاست

3/ قرارداد، خداي مرده ي مبادله است .

مبادله مرگ توازن قدرت - دهش است. و شخصيت "زشت ترين انسان" همان كسي است كه خدا را كشت چون نبايد كسي بر مبادله بنگرد. مبادله ضرورت و مشروعيتش را از خودش مي گيرد. بشنويد سخنان زشت ترين انسان را ، همان كه خدا را كشت :

. اما او( خدا) مي بايست بميرد ! اوبا چشماني مي نگريست كه همه چيزرا مي بيند . او ‍رفتارهاي انسان و بيخ و بن اش را مي ديد ، همه ي پستي و زشتي پنهان اش را. رحم اش شرم نمي شناخت. او تا آلوده ترين گوشه و كنارهاي من مي خزيد. اين كنجكاو ترين ، اين زياده زور آور ، اين زياده رحيم ، مي بايست بميرد! او هميشه مرا مي ديد.ميخواستم از چنين شاهدي انتقام بستانم يا خود ديگر زنده نمانم. خدايي كه همه چيز را مي ديد از جمله انسان را ! چنين خدايي مي بايست بميرد ! انسان تاب آن نداشت چه چنين شاهدي زنده بماند. چنين گفت زشت ترين انسان.

نيچه - زشت ترين انسان - چنين گفت زرتشت

زياده رحيم ، زياده زورآور ، اين همان توازن قدرت - دهش است كه بر جامعه طبقاتي آريايي ها حكم مي راند و تنها زشت ترين انسان است كه زرتشت اين پيامبر بازبرخاسته اين قوم پليد را در سخن شكست مي دهد. چون نيچه خود ميداند كه سرنوشت زرتشت نيست :

هنوز كسي را نشناخته ام كه خويشتن را ‍ژرف تر از اين خوار بدارد. اما اين نيزبلند پايگي است. نكند او همان انسان والاتري باشد كه من فريادش را شنيده ام.

اما زشت ترين انسان چه كسي است : همان كه خواري خويشتن در مبادله را مي پذيرد اما بر حق خود در مبادله پاي مي فشارد تا از خويشتن فراتر رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:33  توسط امین قضایی 

اسطوره مولفي ندارد بنابراين اسطوره به ما نشان مي دهد كه روايت و انديشه بود كه مولف وفرديت را بوجود آورد و نه برعكس. اما روايت چگونه مولف را بوجود آورد ؟ درست به همان سياق كه ترا‍ژدي از دل اسطوره زاده شد.

وقتي ذهن امروزي يك اسطوره باستاني را مي خواند در توضيح اين اسطوره مي خواهد از روايت به جهان ذهني مولف پل بزند. اما اسطوره روايت مي شود يعني راوي دارد بي آنكه مولفي داشته باشد. بايد اسطوره را مستقيما انديشه ي امراجتماعي دانست. داستان هايي كه با عبارات "يكي بود يكي نبود " و "روزي روزگاري" آغاز مي شوند، به خوبي عدم فرديت و مولف را دراين عبارات نشان مي دهند. عبارت غير از خدا هيچ كس نبود ، همان بيانيه ي مرگ مولف است. ما مستقيما به درون طبيعت و تنها مولف آن يعني خدا پرتاب مي شويم . عبارت روزي روزگاري يعني انكه اين داستان در زماني نامعلوم اتفاق افتاده است و تنها به دست ما رسيده و من اكنون بي انكه مولف آن باشم، آنرا براي شما روايت مي كنم 

چرا داستان هاي عامه پسند با اصرار بسيار روايت خود را به گذشته اي نامعلوم مي سپارند ؟ اين تمهيدي است براي حذف مولف و اراده اي پايان ناپذير براي تبديل شدن به اسطوره. يعني اجتماعي شدن بي انكه از منظر فرد و موف گذر كند به همين روي داستان هاي عامه پسند به صورت بيمارگونه اي كد گذاري شده اند.  در واقع مولف پديده اي بسيار مدرن است . نه تراژدي هاي يونان باستان نه جهان مسيحيت بلكه تنها رمان روان شناختي است كه وجود فرديت و مولف را تثبيت مي كند. در جهان اسطوره اي انديشه و جامعه همسان هستند و آن چيزي نيست جز روايت اسطوره اي اما در سير تكوين جامعه طبقاتي ، مولف و جهان معرفت شناختي او از ميان جامعه و طبيعت سر بر مي آورد. اين فرزند نوظهور هنر و ادبيات را وقف دنياي خودساخته ي خويشتن مي كند.

 بازگشت به مرگ مولف رويكردي بدوي گراست ، گويي ادبيات جديد بور‍ژوايي با اعلام  مولف كه در ميان طبيعت و تمدن دست و پا مي زند به عنوان يك وانمود ، كار بسياري بديعي انجام مي دهد اما اين حماقتي بيش نيست : اينكه نقطه ي معرفت شناختي دكارتي و مدرن و مولف آن متزلزل است كشف تازه اي نيست و حذف اين نگون بخت در واقع حذف صورت مسئله است. پست مدرن ها تا مغز اسخوان بدوي گرا هستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:0  توسط امین قضایی  |