تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

  

من دو دشمن دارم ، اول کسی که پشت سرم فرمان می دهد ،دوم  کسی که در کنار ِ من از او اطاعت می کند. اما در جلوی من هیچ  دشمنی نیست، هیچ دشمنی  جز خاکریزی طولانی. بنابراین جنگ تمام نشده است . اکنون جنگ طبقاتی آغاز شده است.در آغاز کسی را باید بکشیم که کشتن را به ما آموخت.

 

من با کسی زندگی می کردم که آرزو داشت می توانست خودکشی کند. من کمکش کردم تا راه های خودکشی را بیازماید. اما راه ها اشتباه بود. آنها می خواستند او را زنده نگاه دارند تا نتواند زندگی کند! ما تنها وقتی می توانیم ناجی یکدیگر باشیم که طناب پوسیده  دار یکدیگر باشیم. اما ای کاش او این حق را داشت که نیمه ی قرمز سیبش را گاز بزند ودر تابوت های شیشه ای بمیرد.

 

زندانی کسی است که نخواست نگهبان باشد.تفاوت زندانی با نگهبان این است که کلید زندانش دست خودش نیست و این اولین آزادی است و تنهاترین آزادی. اول نگهبان ها برای این بوجود می آیند  که زندانی ها ، زندانی بمانند ، اما بعد از مدتی زندانی ها فقط برای این زندانی می شوند که نگهبان ها، نگهبان  بمانند.

 

 

پستانک دروازه ی فرهنگ است. اولین ابژه مصنوعی  که در زندگی مصرف می کنیم. طلایه دار تمامی افیون ها. کلیدی برای زندان تمدن. وقتی بزرگتر شدیم و پستانک های خود را به دور افکندیم، ما زندانیانی بودیم که کلید قفس را دور انداختیم. ما دو راه بیشتر نداریم : یا نگهبان باشیم یا زندانی. یا خودت در زندان می مانی: نگهبان. یا به زور نگاهت می دارند : زندانی.

 

 

 گوش بسپارید : اسطوره ها به ما می گویند راز بقای یک امپراتوری این است که تمامی فرزندانی که به دنیا می آیند را بکشند. پس ماشین بزرگ سقط جنین براه افتاد.  قدرت یک ملت فاشیست نه فقط از لوله ی تفنگ که ابتدا از واژن زنان بیرون می آید . سانتریفیوژ های مدرسه ، نخاله ها را به بیرون پرتاب  می کرد تا ما غنی شویم. ناظم مدرسه ی ما می گفت یک سیب گندیده بقیه سیب ها را هم فاسد خواهد کرد .او یک فاشیست بود. اما میوه فروش محله ی ما می گفت که میوه ها در هم است و نباید آنها را سوا کرد. او یک بازاری بود. ما گیج شده بودیم. اما این تنها تفاوت یک بازاری با یک فاشیست است.  آنها رونوشتی از هم  بودند : قیمت های روی اتیکت هم به همان سرعت دفترچه های مشق ما خط می خورد. می آموختیم تا چپاول شویم .می آموختیم و در نظم موجود می آمیختیم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:56  توسط امین قضایی  | 

 

ورزش در نهانی ترین معنای غایی خود چیزی نیست جز انتقام از ارزش مصرف. کاری که ورزشکار انجام می دهد الزاما باید پوچ و عبث باشد ، و با منطق ارزش مصرف ، چیزی جز سختکوشی سیزیوف وار ِ انسان پروتستانی و آنگلوساکسونی امروزی نیست.ورزشکار با ریاضت جسمانی خویش ، در مقابل ارزش های نمادینی که جامعه و هواخواهان به قهرمان می بخشند ، ارزش مصرف خود را قربانی می کند. عمل قهرمان به سبب ماهیت کنش او ارزشمند نیست بلکه به سبب برتری در توانایی و نمایش انجام کار است.

 

زردپوستان که برای ارزشگذاری ساختار پدرشاهی از ظواهر مردانه محروم هستند ، تلاش می کنند تا مردانگی را با رقابت های نمادین ورزش های رزمی ، بازتولید کنند. نقص فیزیکی چشم بادامی ها با جنبه های نمایشی  حرکات رزمی  جبران می شود. همدستی چندش آور نژاد های آنگلوساکسونی و مغولی ، در فیلم های رزمی ، اکشن و رقابت های ورزشی نمایان است. ورزش در واقع ، سازش میان نگاه نوستالوژیک انسان اروپایی به عصر قهرمانی هلنی  با روحیه سختکوشی پروتستانی است که کل جهان را به تقلید میمون وار از آن ترغیب می کند.

 

تماشای برتری نیروهای محرکه تحت عنوان یک انسان جسمانی ، لذتی نخواهد داشت اگر در بن مایه ، از پوچی خود انتقام نگیریم . در واقع توده ها ، پوچ هستند ، چون ارزش مصرف آنها قربانی شده است اما آنها با ارزش گذاری های نمادین حول فعالیت های رقابتی  پوچ خود ، از ماهیت ارزش مصرفی فعالیت های خود انتقام می گیرند. ما وقتی کار می کنیم یا غذا درست می کنیم و می خوریم ، کنش ما ، ماهیتی دارد که احتمالا با آب در هاون کوبیدن یا قابلمه ی خالی روی آتش نهادن تفاوت دارد. عمل ما ، بیانگر ارزش مصرف ماست. اما فعالیت ورزشی ، به خودی خود دقیقا پوچ و بدون ارزش  مصرف است و تنها وقتی ارزش می یابد که در یک رقابت و ساختار افتراقی با فعالیت های حریف به صورت نمادین ارزش گذاری شود . بدین ترتیب از ارزش مصرف فعالیت های روزمره انتقام گرفته می شود . ما از کنش های پوچ لذت می بریم چون یک بنده ی جامعه ی طبقاتی هستیم. بنده ی جامعه طبقاتی ، در پی این است که از قربانی شدن ارزش مصرف خود ، ارزشهای نو بیافریند.  او حتی برای اینکار جانش را هم به خاطر می اندازد.

 

هدف دونده رسیدن به نقطه ی پایان نیست ، هدف او این است که زودتر از دیگران به نقطه ی پایان برسد ، بنابراین رسیدن به نقطه ی پایان به خودی خود هیچ ارزشی ندارد. ورزش با اضافه کردن منطق رقابتی به فعالیت های ما ارزش های تازه ای می بخشند اما صرف رقابت، ورزش نیست. مثلا اگر دو سرمایه دار با هم رقابت می کنند در عین حال فعالیت آنها میل و منافع آنها را هم ارضا می کند و واجد ارزش مصرف است. اما اگر مسئله فقط بر سر رقابت باشد و ارزش مصرف حذف شود . در این صورت ممکن است دیگران بگویند که آنها دارند لج بازی می کنند. در این صورت آنها به مفهوم بازی و  ورزش نزدیک می شوند. ورزش یعنی ارزش گذاری با فعالیت رقابتی به شرط اینکه ارزش مصرف این فعالیت ها حذف شده باشد. بنابراین ما هرگاه صرفا برای رقابت فعالیت کنیم بدون آنکه فعالیت ما بدون این رقابت پوچ باشد ، در واقع داریم ورزش می کنیم.

 

ممکن است ایراد گرفته شود که ورزش ، یک ارزش مصرف دارد و آن سلامتی جسمانی یا حتی روانی است ! یا حتی می توان گفت که ورزش ممکن است تنها به قصد سرگرمی به کار رود و اصلا پیروزی در رقابت، ارزشی نداشته باشد. با حذف ارزش گذاری نمادین ، ورزش به ورزش آماتوری و روزمره تبدیل می شود. پس به نظر می رسد که ورزش حرفه ای با ورزش آماتوری و شخصی ، نه در کیفیت و سطح بلکه در ماهیت با هم تفاوت دارند. هدف ورزش حرفه ای ، حذف ارزش مصرف فعالیت ها ( و در واقع انتقام گرفتن از آن و قربانی کردن آن) با ارزشگذاری های نمادین حول رقابت است.در حالیکه ورزش آماتوری ، همچنان ارزش مصرف های خودش را دارد که اصولا به منطق اقتصادی جهان روزمره تعلق دارد ( هر چند این ارزش مصرف ها اصولا غیرمستقیم به میل مرتبط می شوند ): رفع چاقی، سلامتی جسمانی ، پرورش و زیبایی اندام ، سرگرمی و...

 

 

ورزش عرصه ای است برای تقابل دو نگاه فاشیستی – آنگلوساکسونی. فاشیسم می خواهد موفقیت ورزشی را به بازنمودی از قدرت و برتری یک ملت ، دولت یا نژاد تبدیل کند چیزی که در بهره برداری های زمخت جمهوری اسلامی از  ورزش آشکار است. از سوی دیگر سرمایه داری آنگلوساکسونی ، موفقیت های ورزشی را به خود توانایی های فردی ورزشکار حواله می دهد اما برعکس رقابت ورزشی را به نمادی از رقابت سرمایه داری  تبدیل می کند.  تنها در پرتوی یک رقابت و با تزریق روحیه اعتماد به نقس و سختکوشی پروتستانی است که این توانایی های فردی بروز می کنند! ورزش و جشن ها و شادمانی های آن ، بازآرایی مانیفست های مختلف جامعه طبقاتی است تا انرا مانند یک ضیافت بیاراید. اما پیشتر در بن مایه فعالیت ورزش ، ارزش مصرف قربانی شده است. ورزشکار، این نیروی محرکه ی جامعه ی طبقاتی ، پژواکی از مرگ ماست. ما که در ضیافت ها قربانی شدن امیال و فردیت های مان را جشن می گیریم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:0  توسط امین قضایی  | 

توضیح :

مدتی بود که وبلاگ حاد سرمایه را آپدیت نکردم . در صورت تمایل می توانید بحث بازخوانی سرمایه را در آن وبلاگ دنبال کنید. در این وبلاگ هم پست آخر وبلاگ حادسرمایه را قرار دادم تا خوانندگان متوجه بروز شدن این وبلاگ شوند.

  

 

"سرشت معماگونه ی محصول کار ، آنگاه که شکل کالا به خود گرفته است از کجا سرچشمه می گیرد ؟ آشکارا از خود همین شکل . به این نحو که همزمان سه شکل تازه بوجود می آید. اول : یکسانی یا همانندی کارهای انسانی ، به شکل شی وار محصولات کار در می آید ....2 . مقدار زمانی که نیروی کار انسانی مصرف شده ، شکل مقدار ارزش محصول کار را پیدا می کند . و سرانجام 3 که مناسبات بین تولید کنندگان یکدیگر ، مناسباتی که بستر اهداف و علائق اجتماعی کار آنهاست ، به شکل رابطه ی اجتماهی محصولات کار در می آید.

 

بنابراین رمز و راز شکل کالا در این امر نهفته است که ....رابطه ی اجتماعی تولیدکنندگان را با کل کار ، به صورت رابطه ی اجتماعی بین اشیا که خارج از انسان وجود دارد ، در نظر او جلوه می دهد. "

( سرمایه صفحه 101)

 

در همین جا نقطه ی اتصال اقتصاد سیاسی با اقتصاد دال را خود مارکس مشخص می کند :

 

"برای یافتن تمثیلی از این دست ، باید گریزی به وادی مه آلود مذهب بزنیم ، آنجا آفریده های  سر انسان ، همچون پیکره های قائم به ذات نمودار می شوند که گویی حیاتی از آن خویش دارند و با یکدیگر و با انسانها در رابطه اند. چنین اند محصولات دست انسان ها در جهان کالا . من این را بتواره گی می نامم."

( سرمایه صفحه 102)

 

در اینجا مفهوم بتوارگی کالایی دقیقا مترادف با مفهوم ایدئولوژی در حیطه ی زبان است. تعاریف لوکاچی و کلاسیک از ایدئولوژی نیز دقیقا شی شدگی را دلیل اصلی ایدئولوژی می دانند. همانطور که مبادله ی کالایی جایگزین رابطه ی بین انسان ها می شود. سنت ها و پیش انگاره ها نیز (که توسط ساختار تولید می شوند ) جایگزین رابطه ی عقلانی انسانها در فضای بین الاذهانی می شود. بنابراین این تجربه ی زیستی و خردمندانه ی انسانها نیست که در مکالمه رد و بدل میشود ، همچنان که این سرشت وماهیت  کار انسانی نیست که در فرآیند مبادله ، به رسمیت شناخته می شود. بنابراین کار انسان تنها از طریق کالاها و کالایی شدن اجتماعی می شود و همچنین تجربه ی زیستی انسان با طبیعت و جامعه نیز تنها از طریق پیش انگاره ها و سنت های "ساختارا تعریف شده" ، به صورت اجتماعی به بیان درمی آید.

 

در حیطه ی زبان شناسی معمولا از طریق اصطلاح گفتمان ، مفهوم ایدئولوژی را داخل می کنند. گفتمان سرشت ایدئولوژیکی کاربرد زبانی است. در نظر داشته باشید که نتیجه ی مهم بحث مارکس در "سرشت بتواره ی کالا" ، یک  مسئله ی  مهم ساختاری است : یعنی  ساختار برای حفظ خود نیازی به حفظ کیفیت و هویت افراد( واحدهای ساختاری) ندارد. این چیزی است که مارکس بدان به صورت مبهم و فقط در حیطه ی اقتصاد سیاسی پی می برد . اما مسئله ی اصلی را ساختارگرایی توضیح می دهد : مثلا شما می توانید در بازی شطرنج به جای یک مهره ی سرباز گمشده ، یک تکه سنگ قرار دهید. این کار خللی در بازی ایجاد نمی کند . چون همان تکه سنگ می تواند همان کاری را انجام دهد که مهره سرباز . کیفیات مهره سرباز ، شباهتش به سرباز و مانند آن دخالتی در روابط ساختاری بازی ندارد. همین طور سرشت و ماهیت کار انسانها وارد روابط ساختار مبادلات انسانی نمی شود. و درحیطه زبان می توانیم بگوییم که عقلانیت فردی انسانها و بازنمایی تجربه زیستی آنان براحتی وارد ساختار بسته و صلب ایدئولوژی نمی شود . چون ایدئولوژی به صورت یک گفتمان تجلی پیدا می کند که منطق خود را از روابط ساختاری ، جایگاه های قدرت ، نقش ها و بازی های زبانی می گیرد  و نه عقلانیت کسانی که در این گفتمان ها شرکت می کنند.

مثلا یک بازاریاب اصولا همان چیزهایی را می گوید که باید بگوید. وقتی شما برای خرید به مغازه می روید ، وظیفه ی گفتمانی شما مشخص است و عقاید درونی شما  یا احساسات شما نسبت به شخصیت مغازه دار و مغازه اش، چندان تاثیری در این گفتمان ندارد. شما صرفا باید با یک سری مکالمات مشخص از کیفیت ، قیمت و دیگر خصوصیات جانبی کالا آگاه شده  و بعد در مورد خرید آن تصمیم گیری کنید.

در اینجا بد نیست به راهکارهای اگزیستانسیالیستی در مورد این مشکل نگاهی بیاندازیم. اگزیستانسیالیسم خواهان پیروزی هویت و قدرت انتخاب فردی بر انتخاب ها ونقش های از پیش تعیین شده ی ساختارها و سیستم هاست. این راهکار درست برخلاف راهکار مارکسیستی است که خواهان تغییر در روابط ساختاری است و نه صرفا یک نوع نفی ِ فردگرایانه . اما اگزیستانسیالیسم با مارکسیسم در این مورد همراهی می کند که براستی شرارت ، شرارت سیستم هاست.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:5  توسط امین قضایی  | 

 

تقابل دیونوزوسی / آپولونی برای نیچه در "زایش تراژدی" نوعی تقابل میل/زیبایی ، سرمستی/خرد، موسیقی/ کلام ، شادکامی/ شکوه ، مفهوم / آوا ، نمود/ اراده و... در عرصه ی هنر است. زن یا اثر هنری دیونوزوسی یک حوری است که با بدن فریبنده اش تو را اغوا می کند و زن آپولونی با زیبایی ایده آلش . اما تقابل دیونوزوس و آپولون ، تقابلی است فراتر از حد ِ حیطه ی هنری: این  تقابلی است میان دو ضیافت جامعه ی طبقاتی.

نوعی از ضیافت را در نظر آورید که میهمان چنگ خود را بعد از صرف ناهار می نوازد و همگان را از هنر خود بهره مند می کند.میهمانان به بحث وتبادل نظر می پردازند و از سخاوت و خرد میزبان ستایش می کنند. این جامعه ی طبقاتی مبتنی بر ضیافت آپولونی  است که روزها برگزار می شود.در ضیافت عیاشانه ی دیونوزوسی ، میهمانان در شب به باده گساری پرداخته و مست  وسرخوش به رقص و آواز می پردازند. این جامعه ی طبقاتی است که نیچه از آن ستایش می کند.

 اما نیچه در نهایت نمی تواند تا آخرین درجه تقابل دیونوزوسی و آپولونی را رمزگشایی کند. او هیچ اشاره ای به زایش دیونوزوس نمی کند ، در حالیکه می توانست راز وجودی دیونوزوس را در همین اسطوره ی زایش او بیابد: دیونوزوس از ساق پای زئوس بیرون می آید و آپولون همان خورشید است. زئوس  نماد ِ کوه المپ است و دیونوزوس که از ساق پای زئوس زاده می شود در واقع از پایه کوه زاده می شود و او نمادی  است  از فرهنگ مردم کوهپایه نشین  که  در آیین های دیونوزوسی به رقص و آواز می پرداختند ، شوخی های جنسی می کردند و پوست بز می پوشیدند. آنها همان بقایای فرهنگ مسینایی پیش از مهاجرت بودند. در حالیکه آپولون یعنی خورشید که از فراز و پشت کوه می آید ،نمادی است از مردم فراز کوه یعنی آریایی هایی که از شمال به یونان مهاجرت کردند. بنابراین تقابل آپولون / دیونوزوس ، تقابل ِ فراز کوه نشینان / پای کوه نشینان است یعنی  تقابل فرهنگ پدرسالار آریایی و فرهنگ شبه مادرسالار ِبربرها : تقابل بومی های کوهپایه نشین و آریایی هایی که مانند خورشید از پشت کوه آمده اند. اما نیچه خاستگاه هر دو ایزد را در فرهنگ آریایی می جوید.  آیین دیونوزوس نوعی نوستالوژی نسبت به تحقق خیالی ارزش مصرف در جامعه ی پیشا طبقاتی است. بنابراین آیین های دیونوزوسی برخلاف آیین های الوزیسی و مانند آن ، در شادکامی و هم آغوشی با طبیعت به سر می برند و مانند بدویان عناصر قربانی گری فراوان دارند. نیچه این تقابل جامعه ی طبقاتی میان فرادستان و فرودستان را در نظر نمی گیرد.

 

بگذارید به تقابل دیونوزوسی و آپولونی به شکل تقابل بز/ عقاب هم بنگریم : بز نماد ِ ماتریالیسم و مادیت وسرخوشی و میل اینجهانی است. بز و پان خاستگاه شیطان و میل و وسوسه اند. در مقابل ِ عقاب محافظ خورشید و حیوان خانگی زئوس است. او نمادی است از قدرت محافظ جامعه ی طبقاتی برعلیه امیال ِ توده ها . نیچه همچنین نسبت به این واقعیت بی تفاوت است که تراژدی به معنای " بز نر" است و اشاره ای است تحقیر امیز به پوست بزپوشان کوهپایه نشین و فرودست. نیچه در حالی از دیونوزوس به مثابه ی سرشت راستین اندیشه ی هلنی دفاع می کند که فرهنگ اشرافی پیش از عصر طلایی ، درست در نقطه ی مقابل آیین های دیونوزوسی قرار داشت و اشرافی مانند پیندار ، فرودستان را تمسخر می کردند و مردم را از دوستی با آنان بر حذر می داشتند. نیچه به طرز غریبی کدهای آشکار جامعه ی برده داری را در تقابل دیونوزوسی / آپولونی نادیده می گیرد.

 

به عقاب و خورشید باز می گردیم. صلیب شکسته در واقع نه صلیب که یک علامت قدیمی هند-اروپایی و نمادی از خورشید است. عقاب نیز به همین نحو نماد برتری آریایی بر آسمان است. بنابراین نازیسم  از عقاب و خورشید ( صلیب شکسته) به عنوان دو نماد ِ بزرگ ماشین جنگی خود بهره می برد. نیچه این نیروی مهلک و فاشیستی ِ اندیشه ی آریایی را که اصولا ارزش مصرف را در زیست پیشا زبانی و مادرانه می جوید در نظر نمی گیرد و به سادگی دیونوزوس ، ساتیر و نمادهای طبقه ی فرودست را هم به نفع اندیشه ی طبقه ی مسلط و فرهیخته ی هلنی مصادره می کند.

 

اما جامعه ی طبقاتی بدون ضیافت های روشنگری- آپولونی و ضیافت های پست مدرن -دیونوزوسی چه می شود؟ بدون موسیقی کلاسیک و رانک اند رول چه کار خواهیم کرد؟ جامعه ی طبقاتی بدون ضیافت ، گزینه ی سومی است ورای تقابل دیونوزوس و آپولون و آن "جهان پان" است.  در جهان افسون زدایی شده ی پان ، ضیافت بزرگ به چراگاهی تبدیل شده است و ما دوباره پس از نمایش بی کران همه ی سرخوشی های شبانه و سختکوشی های روزانه ، در شفق جامعه ی طبقاتی خود را در یک زندگی شبانی بی ارزش بازمی یابیم. موسیقی چوپان برخلاف دیونوزوس و آپولون، نمایشی ندارد ، مگر آنکه  بخواهد در اوج پوچی برای گوسفندان بنوازد و این درجه ی صفر نمایش و تحقیر ِ مخاطب است: رویکرد نوشتار من. اینجا نمایشی در کار نیست. اینجا هیچوقت هیچ چیز باشکوهی صحنه را نیاراسته است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:31  توسط امین قضایی  | 

هنر مسلح توسط انتشارات آزاد ایران منتشر شد.

چند نکته در مورد هنر مسلح لازم است :

هنر مسلح  آرایش جنگی برای فتح موقعیت های نمایشی در جامعه سرمایه داری همراستا با تسخیر موقعیت های تولیدی است.  بنابراین هنر مسلح یک بیانیه جنگی برای هنر است.انسان نمی تواند از شر مبادله سرمایه داری رها شود مگر آنکه درست به تغییر سویه های مبادله یعنی مالکیت دست زند. همچنین هنر نیز از مبادله فراتر نخواهد رفت مگر آنکه مالکیت خصوصی که دو سوی یک مبادله است را به مثابه ی موقعیت هایی برای تسخیر و اذهانی برای آلوده سازی بیانگارد. ذهن مخاطب فقط یک موقعیت است درست مانند تکه دیوار در وسط شهر.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:18  توسط امین قضایی  | 

 

تنها دو اندیشه یهودی و آریایی وجود دارد ، اندیشه ی سومی وجود ندارد.

 

بنیان اندیشه ی آریایی بر این اصل استوار است که جهان ازلی است و صورت ازلی جهان هرج و مرج است ، و بنیان اندیشه ی یهودی بر این اصل استوار است که جهان از نیستی آفریده شده است و صورت ازلی جهان ، همان خدا یا اراده ای است که جهان را آفریده است.

 

اسطوره های یونانی و تمامی فیلسوفان  طبیعی یونانی اهل آسیای صغیر ، خاستگاه جهان را مبتنی بر هرج و مرج  (کئوس) دانسته و بوجود آمدن هستی از نیستی را محال می شمارند. در حالیکه تورات بوضوح اشاره می کند که خدا جهان را از هیچ آفرید. اما این تنها یک تفاوت نظری نیست. اندیشه ی آریایی براندیشه ی یهودی مقدم است ، حتی درنسخه ی اولیه تورات ، که از اسطوره های آفرینش بابلی اخذ شده ، اشاره می کند که خدا آفرینش خود را از بیابان بی آب و علف آغاز کرد! کائوس نشانه ی همسانی ابتدایی ایده و ماده است در حالیکه آفرینش از نیستی نشانه ی تقدم ایده بر ماده است. لوگوس ِ یونانی نیز دقیقا یک خرد کیهانی است اما نه یک خرد ِ متشخص  مانند یهوه . اکنون بگذارید دقیقتر به مسئله نگاه کنیم :

ایده کائوس نمادی از جهان مادرانه ی پیشا زبانی است ، نوعی کثرت بی پایان اما بدون ساختار و هویت مشخص. از نظر آناکساگوراس در این کائوس ، تضاد ها در دل هم و کنار یکدیگر به سر می برند. بنابراین ویژگی  بنیادین کائوس همان ویژگی عدم هویت  و همزیستی پیشینی تضادهاست. اما آفرینش خدای یهودی ، یک آفرینش مبتنی بر "کن فیکون" است یعنی می گوید باش پس آن چیز می شود. بنابراین از نظر اندیشه یهودی دنیا با زبان و ساختار آغاز می شود. یعنی با نام پدر و پیش از آن نیستی بوده است. در واقع در اندیشه ی یهودی تمامی خاطره جهان مادری محو می شود. در اندیشه یهودی زبان مقدم بر جهان است و جهان وقتی بوجود می آید که  چیزها نامیده می شود اما در اندیشه ی آریایی ، جهان بر زبان متقدم بوده و زبان وقتی آشکار می شود که جهان تضادها و تفاوت ها را بوجود می آورد.

آناکساگوراس ، ذهن را مانند یک نیروی مرکز گریز می داند که با چرخش خود ، تضادها را از کائوس جدا می کند. اما همچنان در هر جسمی ذره ای از هر جسم دیگر وجود دارد. این ذهن  از کائوس ، نظام افتراقی زبان را می سازد و مانند یک سانتریفیوژ ، با یک ماده ی کاملا نامتعین و مخلوط ، ساختاری از تفاوت ها را با نیروی گریز از مرکز خود برجای می گذارد. در الهیات یهودی ، سرچمشه ی جهان در واقع خداوندی است با صفات الهی متکثر. بنابراین ساختار یا زبان ، با نامیدن ، خود را متجسم می سازد در حالیکه در اندیشه ی آریایی ، این ماده ی کائوس است که با عمل تفاوت گذاری ، زبان و یا ساختار را ایجاد می کند.

در اندیشه ی آریایی ، میل به سوی کائوس ِ پیشا زبانی هدایت می شود. بنابراین اندیشه ی آریایی جامعه طبقاتی و پدرسالار را همواره با هسته ای نوستالوژیک از جهان پیشازبانی و مادرانه هدایت می کند.( در واقع یونانی ها برخلاف یهودی ها نتوانستند سنت مادرسالاری را از فرهنگ خود محو کنند.) از اینرو ، اندیشه ی آریایی با استفاده از مکانیزم مالیخولیا احتمالا همجنسگرایانه تر و مادر را به عنوان سرچشمه ی ارزش مصرف انتخاب می کند. در حالیکه "جایگزینی"  مکانیزم اندیشه یهودی است و زن را به عنوان سرچشمه ی ارزش مصرف برمی گزیند و از اساس منطقی دگرجنسگرا دارد !

در اندیشه ی آریایی تحقق ارزش مصرف همیشه به گذشته تعلق دارد ، به گذشته ای اسطوره ای و باستانی که باید از نو بازسازماندهی شود با سیاست هایی مانند خلوص نژادی ، بازگشت به شکوه باستانی ، همجنسگرایی اجتماعی ، رهبران کاریزما ، تجسم ِ پدر به مثابه ی قدرت و زور (و نه قانون) . اما اندیشه ی یهودی تحقق ارزش مصرف خود را در بهشتی متعلق به آینده می بیند. در بهشت عیاشانه ، در جامعه ی مبتنی بر قانون  و مبادله ی آزاد.بنابراین اندیشه ی آریایی دچار این توهم پارانویایی می شود که سرمایه داری در اصل توطئه ی یهودیان است. آنها فکر می کنند که انتخاب و جایگزینی یک زن ( مبادله ی آزاد اقتصادی و کار به خاطر منفعت) به جای مادر ( کار و مرگ داوطلبانه  به خاطر عشق به مام وطن ) یک خیانت به جامعه ی طبقاتی است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:14  توسط امین قضایی  | 

 

 اسطوره ی طوفان ، تقریبا در تمامی اساطیر وجود دارد ، خاستگاه آنرا می توان از اسطوره های بابلی تا اسطوره های یونانی و مصری وسپس ایده ی قاره ی گمشده ی آتلانتیس در نزد افلاطون دنبال کرد. مضمون مشترک آن یکی است : خدا از آفرینش انسان بر روی زمین پشیمان شده و تصمیم می گیرد که آنرا از روی زمین محو کند اما مصلحان معدودی را زنده نگاه دارد. بنابراین مقدمات را برای ایجاد یک سیل ویرانگر و جهانگیر فراهم می آورد. سوای مسئله ی یافتن خاستگاه این اسطوره  ، این خاطره ای است از تنبیه پدر ، در ذهن اسطوره ای ما. پدری که خشمش مانند طوفان برمی خروشد و سپس فرومی نشیند. احتمالا از به دنیا آمدن تو پشیمان شده  و وقتی کشتی تو به زمین می نشیند ، و یا در اتاقت یا انباری خانه بیرون می یایی تو باید یک پسر یا دختر خوب باشی. چیزی باید در درون تو تغییر کرده باشد. اما همانقدر که انسانها به درون ِ زندان ها می روند ، زندان ها هم به درون انسانها می روند.

 

شاید در گذشته طوفانی بوده که به صورت اسطوره در آمده باشد ، اما دلیل ظهور یک اسطوره را نباید با خاستگاه آن اشتباه بگیریم . مسئله این است که چه چیز یک روایت یا داستان را به ساختاری منسجم از یک ایده ی خاطره انگیز جمعی تبدیل می کند یعنی به یک اسطوره . اسطوره ها هم به درون افراد تعلق دارند و هم به کلیت جامعه. اسطوره ها پیوند ناآگاهانه و خیالی فرد و جمع هستند همانطور که خاطره های کودکی هم به ناخودآگاه تعلق دارند هم به آگاهی ما. آنها نقطه ی پیوندی اسرارآمیز اند.

 

اما اسطوره ی طوفان را هنوز رمزگشایی نکرده ایم. باید به این ایده برگردیم که زمین ، در درون زهدان دریا آرام گرفته است. در اسطوره های بابلی ، اقیانوس آب شور مادر تمامی خدایان است. بنابراین فرو رفتن دوباره ی زمین و زمینیان در زهدان آبها ، نوعی تخیل زایش دوباره است . این زایش دوباره را در اسطوره ی طوفان "دو کالیون" می توانیم به وضوح ببینیم. اما گویی اسطوره ی طوفان ، فقط خشم خدا نیست نوعی آموزش آفرینش دوباره هم هست. در واقع ، پدر با تنبیه ِ خود اهداف اموزشی مهمل خود را هم دنبال می کند. او با تنبیه تو را دوباره ی دنیا می آورد. شاید این آموزش  و سپس تنبیه ، نمادی از مشاهده عمل دخول پدر در واژن مادر باشد ، یعنی مشاهده ی مخفیانه ی اتاق خواب والدین!

نوح یاد می گیرد که چگونه فرزندان خود را در دنیا تکثیر کند . داستان بعدی در عهد عتیق ( پیدایش) که بعد از اسطوره ی طوفان می آید از نظر ساختاری کاملا به اصل داستان مرتبط است : نوح در خیمه ی خود باده گساری کرده و از فرط مستی عریان می شود. پسر کوچکتر او را در خیمه اش مست و عریان یافته و بعد برادران دیگر از عقب به او نزدیک می شوند تا او را بپوشانند.  نوح بعد از مستی ، ابنای پسری را که عریانی او را در ابتدا دیده بود نفرین می کند :

 

"نوح بعد از طوفان به فلاحت زمین شروع کرد و تاکستانی غرس نمود و شراب نوشیده ومست شد و در خیمه ی خود عریان گردید . حام پدر کنعان ، برهنگی پدر خود را دید و دو برادر خود را بیرون خبر داد . و سام و یافث ، ردا را گرفته بر کتف خود نهادند و پس پس رفته ، برهنگی پدر خود را پوشاندند و روی ایشان باز هم به عقب بود تا برهنگی پدر خود را نبینند. و نوح از مستی به هوش آمده و دریافت که پسر کهترس با وی چه کرده بود . پس گفت : کنعان ملعون باد ! برای برادران خود بنده ی بندگان باشد. خدا سام و یافث را وسعت دهد ، و در خیمه های سام ساکن شود ، و کنعان بنده او باشد."(!)

 

این نوعی خاطره ی مچ گیری فرزندان است. در واقع در اسطوره ی عهد عتیق ، داستان برعکس تعریف می شود: ابتدا خدا انسانها را به سبب شرارتشان تنبیه می کند اما بعدا دلیل این تنبیه را به صورت استعاری در فضولی پسر کوچکتر از اتاق خواب های والدین خود می داند. بنابراین باید داستان را سر به ته بخوانیم تا به صورت استعاری دریابیم که اسطوره چه می خواهد بگوید : پدر ! نه !

 

به نظرم باید این نظریه فروید  در مورد انتخاب آلت در مرحله ی تکامل بلوغ جنسی را با این ایده کامل کرد که شاشیدن معمولا عمل نمادین و بعضا اجتماعی ِ انتخاب آلت و تمرکز جنسی بر روی آلت است که برون ریزی خشم آلود و عجولانه ی ادرار را استعلایی می کند . بول معمولا کنش نیرومند پدرانه است و توانایی  به انجام ماهرانه و نمایشی آن  یعنی در حالت ایستاده، نقش سرکوبگر جنسیتی مردان را تقویت می کند.چیزی که اسطوره ی طوفان به خوبی نشان می دهد. بنابراین کسانی که عادت دارند ایستاده  ادرار کنند معمولا تمایل زیادی به پذیرش ساختارهای سرکوبگر اجتماعی دارند !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط امین قضایی  |