تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

 

مالکیت خصوصی یک عنصر روستایی در درون شهر است. سرمایه دارهای ایرانی امروزی ، همان دهاتی هایی دیروزی هستند با بقچه ای از  زن و بچه و لوازم خصوصی که به چوب غیرت و ناموس پرستی خود بسته اند. 

 

یک احمق فقیر ، احمق است . یک احمق ثروتمند ، ثروتمند است!

 

سرمایه دارها ، قانونی دزدی می کنند ، مهاجران غیرقانونی کار می کنند.

مهاجر از مرزهای ملیت تخطی می کند ، سرمایه دار از مرزهای انسانیت.

 

سرمایه دارها می گویند رمز موفقیت در جلب اعتماد دیگران است ، اما مهاجرین فقط با مفت کارکردن می توانند اعتماد دیگران را جلب کنند. سرمایه دارها می گویند باید اعتماد به نفس داشت اما مهاجرین چگونه می توانند اعتماد به نفس داشته باشند وقتی حتی شناسنامه هم ندارند.

 

یک ایرانی پولدار ، موفق است ، یک افغانی پولدار ، قاچاقچی است!

 

 بیکاری یک سرمایه دار ، ریاست است و بیکاری یک کارگر، آشوب ، اعتصاب و اخلال در نظم عمومی !

 

مدیریت اسمی است  که سرمایه دار برای تن آسایی و امر و نهی خود انتخاب می کند. اما تن آسایی کارگران ولگردی و تن آسایی مهاجرین دربه دری است.

 

کارگری که از حق خود و طبقه اش دفاع کند ، متهم است ، سرمایه داری که از حق مشتری اش دفاع کند، وکیل است.این فلسفه ی وجودی دادگاه است.

 

 

بورژوازی با وقاحت تمام و با ترس از کمونیسم  میگوید: آیا درست  است که دستمزد پزشک و فراش برابر باشد؟ نه حق با شماست. بهتر همین است که دستمزد پزشکان صد برابر فراش ها باشد. بهتر همین است که فراش برای گدایی به در خانه ی پزشک برود. البته نیازی به اقناع بورژوازی نیست. بورژوازی فقط یک وظیفه دارد و آن این است که از سر راه کنار برود.
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:20  توسط امین قضایی  | 

 

دو نوع فقیر وجود دارد : فقیری که پول ندارد به رستوران برود ، فقیری که اصلا او را به رستوران راه نمی دهند. دومی برای اولی یک کابوس است . فقرا تنها سعی نمی کنند پول دربیارند بیشتر از این باید سعی کنند  فقرشان از ظاهرشان قابل تشخیص نباشد. آنها تمام تلاش خود را در مقابل دوستان و میهمانان خود انجام می دهند تا فقر خود را پنهان کنند تا مبادا آبروشان یعنی همان موقعیت خرد ِ اجتماعی شان به خطر بیافتد . فقرشناسی دانشی است که همین رفتار را با علم می کند که جامعه با فقرا : دو نوع علم وجود دارد : علمی که غلط و اشتباه است، علمی که ارزش بحث کردن ندارد. همیشه باید بدانیم که علم دومی هم وجود دارد. این حقانیت فقرا و فقرشناسی است ، ما این حقانیت را داریم که تعیین کنیم چه چیزی ارزش دارد و چه چیزی خیر. تجربه ی زیستی ما منبع اصیلی برای این ارزشگذاری است. از هر چیز آشغالی می توان علم درست کرد : جامعه شناسی ، روان شناسی ، مدیریت و ... همیشه علم اداره ی جامعه و انسانها بوده اند . اکنون دانشی لازم است که درباره ی علم و جامعه براساس منفعت خودمان قضاوت کنیم. ما هم حق داریم هر شیاد بی سر و پایی را به ذهن خود راه ندهیم.

 

سوسیالیسم برای من دانشی نیست که برخلاف مثلا لیبرالیسم در اداره ی جامعه خواهان برقراری عدالت و برابری بیشتر باشد. نه . سوسیالیسم دانشی است که پرولتاریا بر اساس منفعت خود درباره ی جامعه قضاوت  می کند و واکنش نشان می دهد. در این دانش ، منفعت سوژه ی شناسنده باید آشکار شده و هرگز انکار نشود. او براساس تجربه ی زیستی  و همبستگی طبقاتی خود قضاوت می کند و از قضا کاملا مغرض است. فقرشناسی ، دانشی است که پارادوکس بورژوازی را در درک جامعه به رخش می کشد. باید فقیر باشی تا در مورد فقر دانشی داشته باشی. اما برای اینکه بتوانی موقعیتی در دانش داشته باشی نباید فقیر باشی. پس فقرشناسی اصولا غیرممکن است که  به عنوان یک دانش به رسمیت شناخته شود. هرچند همیشه یک اشاره ی گذرا در یک وبلاگ از سوی یک مارکسیست گمنام است!

 

موضوع دانش فقرشناسی ، فقرا و فقر نیست. فقیر ، سوژه ی شناسنده است . موضوع دانش تضاد و استیصال است. مرجع قضاوت تجربه ی زیستی یک همرزم و همدرد دیگر است. زادگاه این دانش شهرهای بزرگ و روستایی وار است. هدف این دانش ، ریشه کن کردن فقر نیست ، چون فقر ریشه کن نمی شود  بلکه فقط یک موقعیت زیستی در مقابل استثمار است، پس این غارت و استثمار است که  باید ریشه کن  شود.ما نباید اجازه دهیم مجرمان در هیبت یک منجی ظاهر شوند. جایی که علم گمان می کند با یک مشکل و پدیده ی اجتماعی روبروست در واقع با یک تضاد روبرو هستیم که تنها تجربه زیستی سوژه های تولید کننده این تضاد ، قادر به درک آن هستند.

 

نوشتن در خیابان های شهر تهران یک جرم است. شما نمی توانید نوشته ای را بر روی کاغذ بالای سرخودتان بگیرید در خیابان راه بروید یا بر روی در و دیوار چیزی بنویسید  جزوه ای پخش کنید ، روی کیوسک روزنامه فروشی بگذارید یا همینجوری یک تابلویی را در جایی نصب کنید. نوشته ها در انحصار مالکیت هاست. مالکیت یک مغازه ، ساختمان ویا یک کامیون. در هر حال این مالکیت است که در شهر انحصار نوشتن را برعهده دارد.نوشتن یعنی مالک بودن . من می خواهم بدانم که با این وضع مشخص ، چرا تساوی حق مالکیت بر ابزار تولید با حق مالکیت بر نوشتار تاکنون در هیچ نظریه ای بررسی نشده است؟ آیا فقرشناسی می تواند دانشی باشد برای جمع آوری نوشتارهایی که نمی توانند نوشته شوند چون مالکیتی ندارند.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:5  توسط امین قضایی  | 

 

یکی از تفاوت های جانوران و گیاهان این است که گیاهان همیشه بخشهای آغازین رشد خود را در پیکره ی خود دارند. اما در جانوران مواد و بافتها همواره در حال تغییر است و برخلاف گیاهان به  یکدیگر افزوده نمی شوند.نظریه نیز نباید حیات نباتی داشته باشد. یعنی لایه های فرعی حول لایه های مرکزی اضافه شوند . دراین حیات نیاتی ، نظریه برپایه اصولی ، تعاریف و اصطلاحاتی متجسد می شود که هرگز توان تغییر و بازنگری برآن را نداشته و تنها در افزوده های  جدید به آن اضافه شده و  در نهایت شکل کژریخت و تصادفی نباتی به خود می گیرد. اصول برای یک نظریه مبارزاتی ، یک پیکره ی کلی و هماهنگ از اجزا را می سازد اما هیچ محتوای جزمی را در خود باقی نگاه نمی دارد؛ همانطورکه ارگانیسم جانوری ، در طول حیات ، ساختار  و انسجام خود را حفظ می کند اما محتویات مادی آن هیچگاه ثابت باقی نمی ماند. اصول پایه ای یک نظریه ، باید  ساختار کلی یک نظریه باشد که انسجام آنرا حفظ می کند ونه محتوای آن. چرا که محتوا همیشه وابسته به زمان و مکان خاص است. در حیات نباتی  اصول جزمیات و محتوای مادی هستند و در حیات جانوری ، اصول ، ساختار ارگانیسم .

 

پس نظریه می تواند اصولی داشته باشد بی آنکه این اصول به جزمیاتی تبدیل شده باشند.اما از سوی دیگر  اصول نظریه انقلابی مانند مکانیزم حقوقی یک جامعه ، نقش قانون را ایفا نمی کند ، یعنی برای تعیین حکم و استخراج بایدها و نبایدها ، به قانون ارجاع می شود اما به اصل نظریه انقلابی خیر. بلکه برعکس اصول یک نظریه انقلابی باید خود را تحت شرایط مشخص اثبات کند. در وهله ی اول بدین صورت که اصول نظریه باید با منفعت و سیادت مجریان نظریه (در مقیاس ضروری)  همخوانی داشته باشد. قانون کاری به منفعت ندارد. اما اصل نظریه انقلابی چرا. از همین رو استراتژی زاییده می شود. استراتژی شرایطی را در عملکرد پیش رو می نهد که هم با منفعت همسو است و هم با اصول. اگر تضادی بین این منفعت و اصول وجود داشته باشد ، استراتژی به عنوان سنتز باید این تضاد را حل کند.مثلا در فلسفه ی اخلاق کانت اصل اخلاقی ممکن است کاملا با منفعت فرد در تضاد باشد ، این تضاد حل ناشدنی است و اصلا اخلاقی نباید به خاطر سعادت و سیادت فرد متزلزل شود. اما  اصول یک نظریه انقلابی، باید در شرایط مشخص تضاد خود را با منفعت طبقه و مجریان این نظریه را با در قالب یک استراتژی رفع کند. اصل اخلاقی کانت برخلاف احکام الهی که از آسمان نازل می شوند جزمی و محتوایی نیست بلکه اصلی است ناشی از ساختار منطقی و تضادناپذیر. اما پویا و پیشرو نیست چون تضاد خود را با منفعت حل نمی کند. به خاطر همین اخلاق و حقوق استراتژی ندارند.

 

اگر استراتژی در روال عملیاتی خود ، با منفعت مجریان در جزء و کل ، حال و آینده  تضادی داشته باشد این تضاد را باید با تاکتیک حل کرد. مثلا در شطرنج استراتژی بازی بر حفظ مهره ها مبتنی است اما شما ممکن است یک سرباز بدهید تا یک وزیر بگیرید. این کار شما یک تاکتیک است. اینجا در منفعت جز و کل تضاد وجود دارد که با تاکتیک این تضاد رفع می شود. 

 

با درنظر گرفتن موارد فوق ما یک نظریه انقلابی دیالکتیکی خواهیم داشت. اول اینکه  اصول ، همیشه باید ساختار یک نظریه باشند و نه محتوای مادی. اصول برای حفظ انسجام یک نظریه ضروری است. دوم اینکه ، این اصول مانند قانون ارجاعی نیستند و اگر تضادی با منفعت مجریان داشته باشند باید با استراتژی این تضاد را حل کرد. سوم اگر در روال عملیاتی استراتژی ، تضادی در منفعت جزء و کل مجریان ، منفعت کنونی و آینده ی آنان وجود داشته باشد باید آنرا با تاکتیک حل کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:27  توسط امین قضایی  | 

  

یک روز خودکشی کن. روزی که پسرت برای این به دانشگاه می رود که نخواهد کاری را که  پدرش تمام عمر کرد تکرار کند.  اگر او نخواهد جان بکند ، تو جان بکن. این فلسفه ی وجودی دانشگاه آزاد است. دکانی با حرفه های رنگارنگ که قرار است تو را از سرنوشت خاکستری پدرت برهاند. اما دست آخر تو از پدرت پایین تر خواهی بود چون یک کارگر ساده ی مشغول ِ کار بهتر از یک کارگر متخصص بیکار است! 

 

دهقان ها اول گرسنه می شدند بعد آواره می شدند ، پرولتاریا اول آواره می شود بعد گرسنه می شود. آنچه دهقان را از پای در می آورد بلای طبیعی است و آنچه پرولتاریا را از پای در می آورد بلای اجتماعی . دهقان در برابر این مصیبت به خدا پناه می برد و پرولتر به رفیق کارگرش. بسیاری از چپ ها وقتی به کارگران متخصص برمی خورند آنها را خرده بورژوا قلمداد می کنند ، اما کسی متوجه نمی شود که این کارگران متخصص دقیقا به خاصر تخصص شان همواره درگیر دوره های کاری کوتاه مدت هستند و شباهت غریبی با کارگران فصلی  و خوشه چین دوره ی ارباب/ رعیتی دارند. هر وقت ادارات دولتی  در دوره های خاصی از سال پروژه های خود را به شرکت های ذی نفع و ذی ربط خود واگذار می کنند این کارگران متخصص فصلی برای چند ماه و حتی چند هفته استخدام می شوند!

 

 

کارگران متخصص ، از این جهت که قرار است متخصص باشند مجبور اند دوره های کارآموزی مطولی را قبل از استخدام سپری کنند.آنها استخدام نمی شوند مگر آنکه توانایی و مهارت خود را ثابت کنند. بسیاری از شرکت ها در واقع هیچ کس را استخدام نمی کنند و همیشه در همین دوره های کوتاه مدت به نام کارآموز از کارگران متخصص رایگان و بعضا ساده دل بهره می برند.

 

وقتی در یک آگاهی استخدام می خوانید ترجیحا خانم ، مراد  کارگر ارزان است. فمینیزه شدن کار ، استفاده از نیروی کار ارزان زنان ، افتخار اولیای امر برای ورود گسترده ی زنان به عرصه ی اجتماع قلمداد می شود. کژفهمی هم حدی دارد. کارگران متخصص زن معمولا شرایط بد کاری را می پذیرند و می توانند در اتاق های کوچک تنگ دل هم بنشینند! کارگران متخصص زن بیش از هرچیز برای جلب اعتماد و استخدام ، باید موقعیت طبقاتی و کارگری خود را انکار کنند. این گرایش در کارگران متخصص عمومیت دارد . دلیل این امر خرده بورژوا بودن آنان نیست دلیل آن اسطوره های حاکم بر محیط کاری است مثلا این اسطوره که علم و تخصص دراختیار طبقات مسلط یا فن سالاران از فرنگ برگشته است یا اگر کارگری سابقه ی کاری موفقی نداشته باشد پس تخصصی هم ندارد چون متخصص حتما پولدار و موفق است! اسطوره هایی مانند این ، کارگران متخصص را از واقعیت طبقاتی جدا می سازد.

 

کارگران متخصص به شیوه های کاملا پیچیده ای استثمار می شوند. یک نمونه ی آنکه معمولا گروه بسیار کوچکی از این کارگران تنها با ثبت شرکت و اجاره ی یک مکان ، مجبور به اخذ پروژه های کاری و ادامه ی حیات خود می شوند. در نهایت بسیاری از دلال های دولتی از آنها پورسانت های بالا گرفته و مالکین  نیز بخش عمده ای از درآمد آنها را غارت می کنند.بسیاری از این شرکت ها یکسال دوام نمی آورند.

 

انگاره طبقه ی متوسط شهری و  کنارگذاردن بخشی وسیعی از پرولتاریا ، نشان از زمختی نظری بسیاری از مارکسیست هاست. رها کنید  این مفهوم گنگ و مسخره ی طبقه ی متوسط را ! هرکس که به استخدام و استثمار در می آید می تواند بخشی از جنبش رهایی کار و زندگی باشد. شکل مسلط ایدئولوژی حاکم بر کارگران متخصص ، فن سالاری است. مارکسیست ها با آن همه نظریات عظیم الشان و راهگشای شان(!) هنوز عقلشان نرسیده است که به صورت جدی فن سالاری را نقد و تئوریزه کنند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط امین قضایی  | 

 

داستان :

اسحاق برای زوجه ی خود رفقه که نازا بود ، نزد خداوند دعا کرد و خداوند دعای او را مستجاب نمود و  رفقه حامله شد. دو طفل در رحم او با یکدیگر جدال می کردند. علت را از خدا پرسیدند که خدا گفت که دو امت در بطن تو هستند و دو قوم از رحم تو جدا می شوند و قومی بر قومی دیگر تسلط خواهد یافت و بزرگ به بندگی کوچکتر در خواهد آمد.

هنگام وضع حمل دو طفل بیرون آمدند اولی سرخ فام بود و تمامی بدنش مانند پوستین پشمین بود. نام او را عیسو گذاشتند و دومی که پای اولی را گرفته بود ، یعقوب نام گذاشتند. عیسو وقتی بزرگ شد شکارچی ماهر شد و دومی مردی چادرنشین و دام پرور. فرزند بزرگتر مورد احترام اسحاق بود چون از صید او می خورد و دومی را رفقه دوست می داشت. یکبار که اسحاق در چادر آش می پخت ، عیسو ناتوان از شکار بازگشت و به برادرش گفت چیزی از این آش بده تا من بخورم چون وامانده ام. یعقوب گفت به شرط انگه نخست زادگی ات را بفروشی. عیسو از فرط گرسنگی قبول کرد و نخست زادگی خود را خوار شمرد.

در هنگام پیری اسحاق  نابینا شد و هنگام مرگ  از عیسو خواست که برای آخرین بار صیدی کند و از آن خورشی به پدرش بدهد تا اسحاق در عوض به او برکت دهد. رفقه که در خفا این را شنیده بود غذایی پخته و به یعقوب می دهد تا زودتر از پدرش برکت بگیرد. یعقوب به پیش پدر رفته و پدرش او را با عیسو اشتباه می گیرد و او را تبرک می کند. هنگامی که عیسو باز می گردد پدرش می پرسد پس اولی که بود که برکت را از من گرفت. عیسو گفت : "ای پدر آیا همین یک برکت را داشتی" و اسحاق در جواب گفت : "اینک مسکن تو دور از فربهی زمین و به شمشیرت خواهی زیست و برادر خود را بندگی خواهی کرد و واقع خواهد شد که چون سرباز زدی، یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت."

 

پیروزی یعقوب بر عیسو پیروزی ِ دامپروری و چادرنشینی بر دوره ی شکار است. گذر از یک دوره به دوره دیگر با پیروزی برادر کوچکتر بر برادر بزرگتر نمایش داده می شود همچنانکه قائن کشاورز هابیل دامپرور را کشت. یعقوب در هنگام تولد پای برادر بزرگتر خود عیسو را گرفته است. در واقع دامپروری به دوره ی شکار وابسته است اما در نهایت به خاطر شیوه ی تولید خاص آن دو ، انسان دامپرور بر انسان شکارچی غلبه می یابد. وقتی عیسو از شکار دست خالی برمی گردد چادرنشین غذایی مهیا دارد. بنابراین شکار برای ازدیاد ، توارث ، و شکل گیری یک قبیله ناتوان است. مسئله چیست؟

 

تورات و به طور کل ادیان سامی ، مانیفست اقوام دامپرور  و نسخه ی مخصوص ایشان برای جامعه طبقاتی است.آوارگی قوم بنی اسرائیل در بیابان های سینا و بی سرزمینی آنان نمادی از خاصیت ویژه ی بیابانگردهای دام پرور و چادرنشین است. من مسئله را به این صورت شرح می دهم : وقتی جامعه طبقاتی  آغاز می شود، ابتدا جامعه کشاورزی و تمدنهای کنار رودخانه شکل می گیرند. اما یکی از خصایص قبایل دام پرور اطراف این تمدن ها ، نیروی انها برای ازدیاد قوم و دام ایشان است. اگر شرایط طبیعی مهیا باشد اقوام دامپرور و بربر کنار تمدنها می توانند رشد جمعیت داشته و به تدریج تمدن های کنار رودخانه ای را نابود کنند. بنابراین در دوره ای از تاریخ دامپرور ها بر تمدن های کشاورزی به دلایل مختلف ظفر می یابند. یکی از این دلایل  افزایش جمعیت انهاست. یکی از خصایص قابل دامپرور افزایش جمعیت در اثر بهبود شرایط طبیعی است.دلیل دوم دست یابی این اقوام به اسب و منابع معدنی مانند آهن است. به این صورت امپراتوری ایران و در مقیاس کوچکتر اسرائیل شکل می گیرد.

یهوه ابراهیم و اسحاق را وعده می دهد که از انها قومی بزرگ خواهد ساخت و دامهای ایشان را چندین برابر خواهد کرد.  رشد جمعیت ، سبب   مهاجرت های آنان و فتح تمدن های کنار رودخانه ای بدست ایشان شد.اگر سفر پیدایش ، خروج تا تثنیه را  مطابق این فرضیه دنبال کنید ، به این واقعیت برمی خورید که روایت به طور کامل شکل گیری یک قوم دامپرور بر اثر ازدیاد جمعیت و پیروزی آنان بر تمدن های مبتنی بر کشاورزی را نشان می دهد.

به همین نحو اعراب حجاز نیز با ازدیاد جمعیت ، توارث و مهاجرت توانستند بر تمدن های اطراف خود مانند ایران و روم غلبه پیدا کنند و امپراتوری بزرگی را شکل دهند.  این اقوام مبدع ایده ی تحقق ارزش مصرف بودند چون عمدتا برای مردمان خویش ، ایده ی بهشت و سرزمین موعود را موعظه می کردند. ایده ی تحقق ارزش مصرف در قوم بنی اسرائیل با چهار  ایده ی بزرگ شکل گرفت که با آن عهد خود را با خدای خود محکم می کردند:

1-     ختنه

2-     سبت

3-     قربانی کردن

4-     سرزمین موعود

 

ختنه ، رمزگذاری اجتماعی بر روی آلت تناسلی است. در واقع نشان گذاری ارزش مصرف بر روی اندام تولید لذت است.

سبت ، روز آسایش از کار و ستایش خداوند است. نمادی است از دوره ی خوشی که خداوند بعد از شش روز کار و آفرینش برای بشر به ارمغان آورده است.

قربانی کردن بزها و گوسفندها در مذبح نمادی از قربانی کردن ارزش مصرف و تقدیم آن به یهوه است و بدین ترتیب ارزش مصرف با قربانی شدن آن شناخته می شود. چنین است ساخت ِ مسکن ، تابوت ، خوان و جام و .. برای یهوه.

سرزمین موعود رمز دیگر برای ایده تحقق ارزش مصرف است. سرزمینی که تو در آن به لذت و سعادت می رسی و به خاطر ان باید مصایب بیابان ها و سرگردانی را پشت سر بگذاری.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:39  توسط امین قضایی  | 

 

شخصیت ها کامل اند. هر چهار آرکی تایپ  معروف یونگ در اینجا ، در داستان پینوکیو وجود دارد. سایه ، خود پینوکیو است که خودش را به عنوان یک آدمک چوبی ، همچون چیزی ناکامل در می یابد. او در تاریکی اشیا فرو رفته است همچون ما که  هنگام بیماری در تاریکی بافت های بدنمان فرو می رویم. وقتی بیماری ما را مجبور می کند که مانند جسم خود تیره باشیم ، به سرعت خود را به دست  پزشک  می سپاریم تا مانند یک پدر خوب  و با نور پزشکی اش ما را از فرو رفتن در بدنمان برحذر دارد. ذهن ما هم در تیرگی ها فرو می رود ، در آنجا مجبور هستیم ذهن خود را مانند یک جسم تجربه کنیم.  سپس ، آنیما  این فرشته ی آبی ظاهر می شود ، او مقدس است و همچنان به معجزه ها اعتقاد دارد. او معجزه می کند اما هرگز ناجی نیست. بعد "پدر جپتو" ی صنعتگر که با مهارت خود را وقف آموزش پینوکیو می کند. او آرکی تایپ سنکس یا پیرناصح است. او به جهان واقعی تعلق دارد و همیشه راهکارهایی برای زندگی ارائه می دهد. سپس  آرکی تایپ "خود" یا پسربچه است که پینوکیو آرزوی تبدیل شدن به آن را دارد.

سایه ی ما درست همان کارهایی را می کند که ما می کنیم . پینوکیو هم همه ی کارهایی را انجام می دهد که یک پسربچه ی واقعی. اما سایه ها واقعی نیستند و به پینوکیو هم گفته شده واقعی نیست. اما چرا؟ من اونی هستم که مادر می خواهد باشد. پس من خودم نیستم. اما واقعیت ، یک افسانه است. ما به جهان وانمودها پرتاب شده ایم و توسط افسانه ی واقعیت هدایت می شویم.  طی جهان وانمودها هرگز به واقعیت ختم نمی شود. درست مثل این است که یک عکس را بزرگ کنیم ، در این صورت تنها  نحوه ی شکل گیری یک تصویر از نقاط آشکار می شود. اگر تمامی یک زبان را بشکافیم نه واقعیت مدلول ها که تنها روابط صوری دالها آشکار می شود. زبان راه هایی را می گشاید طوری که با دوراهه ها و کژراهه های مرموزش توهمی از واقعیت را در درون خودش بازسازی می کند.سایه ، جهان ناکامل وانمودهاست. جایی که افسانه ی واقعیت ، دیگری ، و ژرفا تولید می شود. آدم چوبی یک وانمود است. او سایه ی محض انسان است. وقتی به دنیا می آییم به ما میگویند تو یک سایه هستی. روباه و گربه می خواهند آدمک را از جهان اشیا (که در مسیر جهان انسانی گام برمی داشت) به جهان حیوانی ببرند. مسیر جهان انسانی ، جهان واقعیت و روح است . جهان حیوانی ، جهان ماندگاری در سایه هاست. برحذر دارید که سایه یا جفت جنین خوراک حیوانات شود. پس بدویان آنرا به دقت در جایی پنهان یا دفن می کردند تا خوراک گربه یا روباه نشود! سایه در واقع نمادی از مرحله ی جنینی یا مرحله پیشا ارزش مصرف است. سایه ، هیکل ماست که در بستر خواب آرام می گیرد. جایی که اندام ها کارکردهای خود را از دست می دهند تا ما را به جهان واسطه ، جهان خواب ببرد. این ترس وجود دارد که نوزاد در سایه باقی بماند. ترس از خوردن نوزاد توسط حیوان یا اسطوره ی دزدیدن نوزاد توسط لی لی یا حیوان توتمی فراوان است.

مادران همیشه کودکان بازیگوش را از دزیده شدن یا فروخته شدن توسط کولی ها و دوره گردها می ترسانند. این کهن الگوی قدیمی در  ذهن مادران ، شخصیت بچه دزد است. تارزان یا پینوکیو و حتی رامولوس تفاوتی نمی کند ، همه ی آنها توسط جهان حیوانی دزیده می شوند. این ترس از وارد نشدن به جهان زبان است. وقتی یک مهاجر وارد جامعه ای می شود که با زبان آن آشنا نیست تجربه ای از جهان پیشا زبانی به او دست می دهد و دچار حقارت و احساسات کودکانه می شود. تصور می کند حتما کار بدی کرده که توسط کولی ها( قاچاقچی هاخریداری شده و از مام میهن دور شده است.

در مقابل آنیما ، موجودی است که از تاریکی های سایه بیرون می آید و حامل پیام خاصی از ناخودآگاه است. اگر سایه ، جهان پیشا ارزش مصرف  و دوره ی جنینی یا  آدم خواری باشد ( دقت کنید که جنین هم آدم خوار است)، آنیما ، خاطره است. جهانی از تخیل ارزش مصرف. جهان آغوش مادر البته فقط به صورت خاطره. آنیما هرنوع تجربه ی یگانه و معجزه آسایی است که از درون سایه بیرون می آید. تصور کنید ما در سطحی قرار داریم که دور تا دور ما را تاریکی ها فرا گرفته اند. آنیما ، زنی است که از این تیرگی ها بیرون آمده پیامی را می رساند و دوباره به تیرگی ها بازمی گردد.البته من نمی خواهم در مورد آنیمای یونگ بحث کنم ، بحث من در مورد  فرشته ی آبی است : فرشته ای که برای بازکردن درهای نجات نمی آید. فرشته معجزه می کند ، لذت بخش است ، درمان گر است اما نجات نمی دهد. این دقیقا همان خاطره است. گذشته ای که ناگهان به ذهن ما خطور می کند نیز دقیقا همین احساس گنگ را به ما می دهد. ما را سرخوش می کند اما نجات نمی دهد. در نهایت ما را پشت درهای بسته ی خانه ی مرموزش نگاه می دارد.

سنکس ، نوری است که در تاریکی ها در درون نهنگ روشن می شود. نوری که صنعتگر پیر ، پدرجپتو بر اندرون چوبها می افکند. پیشنیان عقیده داشتند روحی در درون چوبهای درختان است که می توان آنرا زنده کرد. اسطوره ی اوزیس و اوزیریس نیز به همین عقیده اشاره دارد. اما سنکس برخلاف آنیما هدایت گر است .  سنکس همراه توست. با تو بحث و گفتگو می کند. سنکس جهان قربانی شدن ارزش مصرف است. جهان خودآگاه ، کارکردها و گفتارهای کالایی است. جهان فن و صنعت است و نه طبیعت اسطوره ای آنیما. اما سنکس ، جنبه ی مافوق بشری خود را فراسوی فن آوری اش حفظ می کند. انسان با فن آوری  و قربانی کردن ارزش مصرف وارد جامعه طبقاتی می شود. بنابراین پدرشاهی همچون جنبه ی تقویت شده سنکس در ما پدیدار می شود. پدرجپتو علاقه ی زیادی دارد که با پینوکیو مانند یک پسربچه واقعی رفتار شده وبه مدرسه برود. کار سنکس نصیحت و آموزش است.بنابراین سنکس اساسا نوری است که به سوی تاریکی افشانده می شود برخلاف انیما که تنها ناگهانی از تاریکی ها بیرون می آید تفاوت سنکس و آنیما مثل تفاوت  تفکر و تامل با الهام و مکاشفه ی ناگهانی است.شریعت  مخلوق سنکس است عرفان مخلوق آنیما.ارزش مصرف را فرشته آبی کشف کرده است اما پدرچپتو فقط یک عروسک ساخته است. بنده ای که وانمودی است از انسان . این مثل تفاوت بذر و چوب است . چوبهای درختان در بهار ناگهان شروع به زنده شدن میکنند. چیزی در درون چوبها وجود دارد : ارزش مصرف انسان . خود ِ انسان. حیات اسطوره ای مانند فرشته ی آبی، ناگهان چوبها را شکوفه باران می کند.

اجازه بدهید در مورد "خود" یا پسربچه صحبت نکنم و تنها به تناظرهای زیر بازنگریم:

 

سایه – آنیما – سنکس – خود

دوره ی جنینی – جهان مادرانه و پیشا زبانی- مرحله اودیپی - بلوغ

فراموشی – خاطره یا یادآوری – تفکر – حقیقت ( روند افلاطونی)

خاک – آب – هوا – آتش

مریم – روح القدس – خدا- مسیح

پیشا ارزش مصرف – جهان اسطوره ای ارزش مصرف – جهان طبقاتی – جهان تحقق ارزش مصرف

آدمک چوبی - فرشته آبی – پدر جپتو – پسربچه

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:42  توسط امین قضایی  |