تبليغاتX
گورو

گورو

این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.

کتاب منطق شیطان در سایت مایندموتور منتشر شد/

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید

بخشهایی از فصل اول کتاب:

يهوه : خداوند دامپروري


كتاب عهد عتيق داستان مقاومت يهوه و شيوه ي توليد دامپروري در مقابل شيوه ي
توليد كشاورزي در دوره ي برده داري است. شيوه ي توليد دامپروري بر مالكيت بر احشام
مبتني است و شيوه ي توليد كشاورزي بر مالكيت بر زمين. اين دو مالكيت متفاوت ، منجر
به تغييرات عظيمي در شيوه ي تفكر ، نحوه ي اداره ي قوم ، شكل ويژه ي خداوند و
مهمتر از همه منجر به شكل گيري سوژه اي متفاوت مي شود. در اين كتاب نشان خواهم
داد كه شيوه ي توليد دامپروري ، منجر به شكل گيري سوژه اي مي شود كه دوپاره و
داراي تضادهاي دروني بسيار عميقي است كه بعدا به صورت سوژه ي اوديپي شناخته مي
شود. ارزشگذاري هاي كه امروز مذاهب سامي در عمق لايه هاي ذهن ما بوجود آورده اند
بيشتر نتيجه ي مستقيم يا غيرمستقيم شيوه ي توليد دامپروري است.
مالكيت بر احشام مقتضيات معيشتي ايجاد مي كند كه براي شكل گيري قومي بزرگ
و برده دار و متمول در تضاد قرار دارد. اما اين شيوه ي توليد ، براي ايجاد قومي بزرگ ،
نكته ي مثبتي هم دارد و آن قدرت تكثير و افزايش بي اندازه ي احشام است كه به خودي
خود منجر به افزايش جمعيت قوم دامپرور مي شود. عهد عتيق دلاوري ، جنگجويي و بي
رحمي را نيز به اين ويژگي ها مي افزايد. يهوه در واقع خداوند دامپروري است كه مطابق
عهدي كه با ابراهيم مي بندد ، تلاش مي كند از اين شيوه ي توليد ، قومي قدرتمند و
بزرگ بسازد كه به قول خودش تعداد آن به اندازه ي ستارگان آسمان بي شمار باشد. اما
پراكندگي ذاتي شيوه ي توليد دامپروري، ضعف اين نظام در انتقال مالكيت به فرزندان و
عقب ماندگي وسايل توليد و معيشت سبب مي شود كه قوم يهوه به بندگي مصريان
گرفتار آيند. مصريان نماينده ي شيوه ي توليد كشاورزي و يكجانشيني هستند.موسي باوعده ي سرزمين موعود ، قوم را ترغيب مي كند تا از موقعيت كنوني خود دست كشيده وبه سوي سرزمين كنعان مهاجرت كنند. اما در اينجا تضادي ديگر رخ مي دهد : بني اسرائيل موفق مي شود كه بر قبايل
 پراكنده ي سرزمين كنعان ، پيروز شود، اما شيوه ي توليد دامپروري با يكجانشيني
در تضاد قرار دارد و در نهايت يهوه ، نظام كاهني ،دامپروري و يكتاپرستي منتج از آن ، در اثر يكجانشيني و مقتضيات تكامل تاريخي عقب مي نشينند.
يهوه مجبور مي شود كه تمدن و نظام پادشاهي موروثي را بپذيرد و همچنين
لازم مي آيد تا براي او پرستشگاهي ساخته شود. اما ذات پرستشگاه با ذات يهوه در تضاد
قرار دارد چرا كه يهوه از تجسم بيزار است و اساسا مذهب شيوه ي توليد دامپروري ،
مبتني بر پرستشگاه نيست. از ديرباز نماد يهوه ، صندوق عهد بوده است، صندوقي كه مي
توان آنرا جابجا كرد.....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:13  توسط امین قضایی  | 

امین قضایی

این روزها وقتی از مفهوم ملت استفاده می شود عادت بر این است که ملت را مردمی با تعلقات فرهنگی ، همبستگی های نژادی و قومی و یا تجارب تاریخی یکسان توصیف کنند. اما مللی که امروز در جغرافیای سیاسی جهان مشاهده می کنیم ، براساس پیوندهای نژادی و فرهنگی شکل نگرفته اند. این کاربرد و درک نادرست از ملت موجب شده است که خاستگاه تاریخی و دلایل پیدایش ملت را فراموش کنیم. اگر به جای مفهوم ملت از واژه ی دولت- ملت استفاده کنیم یک نقطه ی تاریک درباره ی مفهوم ملت روشن می شود: اینکه هم ملت ها و هم دولت ها ساخته ی دست شرایط اقتصادی یک دوره ی مشخص تاریخی هستند و در واقع مفهوم ملت و تعصبات ملی ، نتیجه ی تبلیغات دولت ها و طبقات حاکم هستند.  تاریخ نشان می دهد که از قرن هفدهم و هجدهم به بعد همراه با ظهور طبقه ی بورژوا ، به تدریج دولت های قدرتمند مرکزی شکل می گیرد که  آنها بر حسب منافع طبقاتی خود مفهوم ملت و ملی گرایی را برای کسب منافع طبقاتی خویش می سازند. تشکیل دولت- ملت در تمامی نقاط اروپا یکسان پیش نرفت. برای مثال در این مورد تشکیل یک دولت – ملت برای آلمان تا اواخر قرن نوزدهم به تاخیر افتاد.

به همین خاطر دقیقتر خواهد بود اگر به جای واژه ی ملت از مفهوم دولت- ملت استفاده کنیم تا این تصور کاذب را بزداییم که گویی ملت ها ریشه های تاریخی هزاران ساله دارند. ناسیونالیست ها عموما تلاش می کنند فرهنگ و گذشته ی باشکوهی برای ملت خود به تصویر بکشند تا هویتی ریشه دار و کاذب برای آن بسازند. اما این تخیلی بیش نیست ، کشورهایی که امروز با این مرزهای سیاسی و اقتصادی مشاهده می کنیم نتیجه ی تشکیل دولت- ملت هایی است که نه براساس قوم و مذهب و فرهنگ که براساس منافع طبقاتی بورژوازی نوظهور شکل گرفته است.

ناسیونالیست های استقلال طلب  تلاش می کنند با تاکید بر تعصبات و پیوندهای نژادی ، فرهنگی و زبانی ، البته  جعل تاریخ ، مفهومی از ملت ساخته و در نتیجه استقلال طلبی خود را مشروع جلوه دهند. اما این درکی کاملا کاذب و شیادانه از مفهوم ملت است و در واقع باید گفت که ستم های نژادی و قومی و تبعیض  میان دولت مرکزی و نواحی حاشیه ای ، با استفاده از این ملی گرایی رفع نمی شود. اگر دریابیم که ملت ها هویت های باستانی و کهن ِ فرهنگی ، نژادی ، قومی و... نیستند بلکه تنها برساخته ای تاریخی به نام دولت- ملت وجود دارد، آنگاه تمامی تعصبات ابلهانه ی وطن پرستانه رسوا خواهد شد.

طبقات حاکم همواره تلاش می کنند با ایجاد هویتی کاذب ، طبقات فرودست را در وحدتی ساختگی مطیع خود سازند و یا از آنها برای پیشبرد منافع خود به کار و جنگ مزدوری بکشانند :

در اقوام دامپرور دوره ی برده داری این وحدت کاذب ، روابط همخونی ، قومی و در نهایت نژادی بود.

در دوره ی فئودالی ، در قرون وسطی در اروپا ، این وحدت کاذب ، پیوندهای مذهبی مسیحیت و تمرکز حول قدرت پاپ و واتیکان بود.

در دوره ی سرمایه داری این وحدت کاذب را دولت- ملت ایجاد می کند.

ناسیونالیست ها تاریخ را به نحوی تحریف و تعبیر می کنند که گویی از دیرباز تا کنون ، هویت مشخصی به نام ملت و در تمایز با دیگر ملل، زیست اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی مجزایی داشته است. اما این توهمی بیش نیست و آنچه امروز ملت می خوانیم به واقع ماحصل ساخت دولت- ملت ها توسط بورژوازی است. هرکدام از این طبقات در طول تاریخ ، بر حسب شیوه ی تولید خود و برای پیشبرد منافع خود نوعی از وحدت را ایجاد کرده اند. زمانی این وحدت قبیله و قوم بود ، زمانی امت و مذهب و اکنون دولت- ملت.

اما چه شد که طبقه ی سرمایه داری به ساخت دستگاه دولت- ملت نیاز پیدا کرد؟ در دوره ی فئودالی ، فئودال ها زمین و قریه ها را میان خود تقسیم کرده بودند و هر دهقانی خود را با نام قریه و ارباب آن می شناخت. شهرها صرفا برای مبادله محصولات بود و صنعت تنها در حد پیشه وری رشد کرده بود یعنی هرکس صاحب کار خود بود و نیازی به خرید نیروی کار و تقسیم کار پیچیده برای تولید صنعتی وجود نداشت. بنابراین نظام پادشاهی صرفا ائتلافی از فئودالها بود و دهقان ها با نوعی اطاعت معنوی از پاپ و کلیسا در وحدت با نظم موجود به سر می بردند. اما با رشد صنعت و ظهور شیوه ی تولید سرمایه داری ، برای مدیریت بر بخش های مختلف صنعت لازم بود تا تمرکزی سیاسی به نام دولت و تمرکزی مکانی به نام شهرهای صنعتی رشد یابد. به جهت همین مقتضیات طبقه ی نوظهور بود که دولت- ملت ساخته شد.

اکنون سئوال این است که با درک این واقعیت تاریخی، ناسیونالیسم چه مشروعیتی خواهد یافت؟ چرا ما باید به وطن خود عشق بورزیم ، نسبت به سرزمین و هم وطنان خود تعصب داشته باشیم ؟ آیا همین حس ناسیونالیستی نیست که موجب رشد ارتش ها و جنگ های خونین می شود؟ ممکن است بدیهی پنداشته شود که هرکس نسبت به موطن خود احساس تعلق کند. عقل حکم می کند یک فرد تنها وقتی از گروهی که در عضویت آن است جانبداری می کند که پیشرفت آن گروه موجب پیشرفت فرد هم بشود . اما اگر اعضای گروه منفعت یکسانی نداشته باشد و بین آنها تعارض منافع وجود داشته باشد ، چرا یک فرد باید از گروهی که عضو آن است دفاع کند؟ خصوصا آنکه مانند رابطه فرد و وطن ، این عضویت اجباری باشد.

پس در مورد ملت ، باید بپرسیم که آیا اعضای یک ملت به عنوان ملت ، منافع و علایق یکسانی با هم دارند؟ آیا اصلا به صرف اینکه در یک محدوده سیاسی و اقتصادی مشخص زندگی می کنند ، در جهان یکسانی با هم زندگی می کنند؟ آیا فقرای زاغه نشین و میلیاردرهای ییلاق نشین در یک کشور، در جهان یکسانی زندگی می کنند؟ آیا دولت- ملت ها جوری ساخته شده اند که افزایش منافع یک هم وطن موجب افزایش منافع دیگر هم وطنان هم می شود؟ برای یک کارگر چه فرقی می کند که هم وطنش او را استثمار می کند یا فردی از کشور دیگر؟ یک دولت مستبد و دیکتاتور چه برتری بر امپریالیسم خارجی دارد؟ آیا حکامی که مردمانش را به جنگی خونین می کشانند جنایتکار هستند یا سربازان دشمن که حکامشان نیز آنها را به اجبار به سوی مرگ سوق داده اند؟ آیا اخلاقیات خاصی بر هم وطنان یک ملت حاکم است که موجب می شود نسبت به هم مهربان و بخشنده باشند؟ آیا پلیس و زندانبانان و شکنجه گران دولت های مستبد به خاطر هم وطن بودن به مردم معترض رحم می کنند؟ وقتی جواب منصفانه ی تمام این سئوالات خیر است ، پس چرا از ما انتظار دارند که به وطن و هموطنان خود تعصب داشته باشیم و حتی جان خود را به خاطر وطنمان بدهیم ؟ اگر اخلاقیات و احساسات انسانی وجود دارد چرا آنرا به جای اعضای یک ملت ، بین تمامی انسانها تقسیم نکنیم؟

بین اعضای یک ملت ، تعارض منافع وجود دارد و آن تعارض ِمنافع طبقاتی است. طبقات حاکم برخلاف مردم عادی و زحمتکش ، از دولت- ملت و تبلیغ ناسیونالیسم سود می برند. این وحدت کاذب و ساختگی موجب می شود تا تضاد طبقاتی پنهان مانده و دشمن مردم که در واقع همان به اصلاح هموطنان مفت خور و سرمایه دارشان هستند تبدیل به دشمنانی در آنسوی مرزها شود. مردمی که سالها زندگی خود را تحت ستم و استثمار گذرانده اند ، اکنون نفرت و خشم خود را به جای طبقه ی حاکم متوجه مردمان کشورها و نژادهای دیگر می کنند. در نهایت از این ناسیونالیسم و نژادپرستی ، فاشیسم و شووینیسم شکل می گیرد. آنچه در ابتدا یک احساس ساده ی تعلق به وطن و خانه ی اجدادی پنداشته می شد ، اینک رفته رفته در اثرفرافکنی ِ سرخوردگی و  ستم ، تبدیل به نیرویی می شود که ارتش های چپاولگران و امپریالیست ها را تغذیه می کند.

وحدت واقعی ، تنها می تواند حول مفهوم انسان شکل بگیرد. این همان پروژه ی تاریخی اومانیسم است . انسان و انسانیت  یک واقعیت ساده و بدیهی نیست بلکه چیزی است که در تاریخ ساخته می شود و اتفاقا امری است بسیار نادر. تنها با از بین بردن تضادهای نژادی و قومی و طبقاتی، یعنی با از میان رفتن تضاد منافع میان انسانها ، رابطه ی انسانی برقرار خواهد شد. اولین انسان از مشت های گره کرده ی آخرین بنده زاده می شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:33  توسط امین قضایی  | 

امین قضایی

امروزه بسیاری درباره ی سیاست سخن می گویند، تحلیل های سیاسی ارائه می دهند و یا حتی تصور می کنند می توانند حوادث سیاسی را پیش بینی کنند. اما مطمئن باشید اغلب تحلیل گران سیاسی ، با وجود برخورداری از اطلاعات دقیق و جزئی درباره ی وقایع مهم روز ، تعریف غلطی از سیاست در ذهن خود دارند. بخشی از این تعریف غلط، عمدی است. مردم  به شیوه ی ماکیاولی، این تعریف غلط را پذیرفته اند که سیاست، علم و فن اداره ی حکومت هاست ؛ تدابیر و تمهیداتی پیچیده با پیش بینی ها و برنامه ریزهایی دقیق و زیرکانه که زندگی مردم را بازیچه ی دست خود می کنند تا منافع نخبگان سیاسی حاکم را تامین سازند. اما اگر تمیهد پیچیده ای در کار باشد ، همین تصور غلط از سیاست است که به خورد مردم داده می شود تا آنها از نبود اخلاقیات و انسانیت در امر سیاست دلزده یا حتی وحشتزده شوند و سر در آخور زندگی خصوصی و منافع شخصی فرو برند. بسیاری می پندارند که مردم هیچگاه دستی در قدرت نداشته و ندارند و از این رو تمامی تحولات سیاسی که مردم در آن دخیل هستند ، توطئه و فریبکاری ابرقدرت ها به نظر می آید. یا آنکه سیاست صرفا حیطه ی فعالیت افراد قدرت طلب است که در این راه از انجام هیچ کار شنیعی خود داری نخواهند ورزید.

بی شک حکومت های سرمایه داری که از سود ، فریب و ارعاب مردم نفع می برند ، هیولاهای قدرت طلب و جنایتکاری در درون خود می پرورانند که به چنین تصویری از عرصه ی سیاست واقعیت می بخشند. اما به واقع سیاست به تمامی این نیست و بی تفاوتی سیاسی توده ها  ریشه در نظام سیاسی- اقتصادی دارد که زندگی خصوصی  و کار افراد را از فعالیت اشتراکی که برای عقلانی سازی جامعه  ضرورت دارد ، دور می کند. با تعریفی از سیاست شروع می کنیم تا نقدی از اسطوره های رایج درباره ی سیاست بدست آوریم. سیاست ، یعنی تبدیل عقلانیت به قدرت. یعنی ایجاد ساختار و  نهادهای قدرت با استفاده از سخن و عقلانیتی که اعضای جامعه تولید می کنند. اگر بافت قدرت هیچ ارتباطی به عقلانیت و سخنگویی انسانها نداشته باشد و تنها زور محض بر آنها حاکم باشد ، دیگر به قول ارسطو ما انسان یعنی حیوان سیاسی نخواهیم بود. رئیس گله ، دیگر حیوانات را با زور  و یا دیگر عوامل ظاهری یا بیولوژیکی مقهور خود می سازد و نه عقلانیتی که از طریق سخن ، شالوده ی قدرت را بسازد و اختیارات و وظایف نهادها را تنظیم کند.

اگر این تعریف از قرن ها  پیش مورد توافق فیلسوفان و متفکرین بوده است، پس چگونه امروزه سیاست در نزد عموم به عنوان فن زیرکانه و علمی تعبیر می شود که صاحب منصبان قدرت برای مطیع ساختن مردم به کار می برند؟ گویی تعریف سیاست از ساختن قدرت با استفاده از سخن و عقل تبدیل شده است به حفظ قدرت با استفاده از سخن گویی و توجیه. هدف سیاست این نیست که سخن وسیله ی قدرت باشد ، بلکه برعکس هدف این است که سخن سازنده ی قدرت باشد. این تعریف مشخص از سیاست با حیله گری بسیار به دور انداخته شده است و اگر سیاستمداری در سخنان خود دروغ بگوید و ریاکاری کند، این بخشی از سیاست ورزی او قلمداد می شود! حتی مورد تحسین تحلیل گران و توده ها نیز قرار خواهد گرفت!

اکنون که تعریف صحیح سیاست را دانستیم ، پرسش مهم بعدی این است که چگونه عقلانیت و سخن گویی اعضای جامعه می تواند قدرت را تنظیم و تفویض کند؟ اینکه چه چیز عقلانی است را معرفت شناختی و فلسفه تعیین می کند ، اما اینکه چگونه این عقلانیت باید به ساختار و نهادهای قدرت تبدیل شود را فلسفه ی سیاسی تعیین می کند. متاسفانه امروزه به دانشجویان مثلا علم سیاست تدریس می کنند، سیاستی که  اصلا از منظر روش شناختی ، علم  تجربی نیست و چنان دانشجویان را تحمیق می کنند که گویی سیاست ارتباطی به فلسفه ندارد. برای مثال همیشه مجبور شده ام هنگام سخن گفتن درباره ی سیاست در مقام یک فیلسوف، با تعجب حماقت آمیز دانشجویان علوم سیاسی روبرو شوم.  یکی از مکانیزم های تبدیل عقلانیت عموم مردم به ساختار قدرت را می شناسیم یعنی رای گیری در یک نهاد دموکراتیک .اما چگونه عقلانیت جمعی مردم که اجازه دهید آنرا عقلانیت بین الاذهانی بخوانیم، شکل می گیرد که سپس بخواهد از طریق رای گیری در قدرت تجسم یابد؟ بنابراین ابتدا باید جامعه محیطی برای شکل گیری یک عقلانیت بین الاذهانی باشد ، یعنی مردم بتوانند از طریق سخن و ارتباط با یکدیگر ، به شناخت دست یابند و سپس در محیطی که سوژه های سخنگو وجود دارد ، زمینه ای برای ایجاد حزب و دسته فراهم آید و آنگاه مکانیزم رای گیری و هر مکانیزم دموکراتیک دیگر قدرت را تنظیم کند. حیطه ی فعالیت سیاسی صرفا بعد از گرفتن قدرت نیست، بلکه بسیاری برای ساخت همین عقلانیت بین الاذهانی تلاش می کنند و معمولا این تصور از فعالیت سیاسی که اتفاقا بسیار هم اخلاقی و انسانی است ، از توجه توده ها غافل می ماند.

بنابراین تنها ابداع یک مکانیزم یعنی آزادی بیان ، حق تشکل و تحزب و سپس رای گیری برای تبدیل کردن سخن و عقلانیت به قدرت کافی نیست. ( اگرچه آنها لازم هستند) چون اگر برای مثال کسی در موقعیتی نباشد که سخن بگوید چگونه می خواهد از این مثلا آزادی بیان و یا ساخت حزب بهره برد. سه دیدگاه عمده وجود دارد که نشان می دهند این عقلانیت بیا ذهنی چگونه شکل می گیرد.

نظریه لیبرال ، مدعی است که رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی ، ابزارهای ایجاد چنین عقلانیت و سخن گفتن هستند. نظام هایی مستبد مانند جمهوری اسلامی ، رسانه ها را در اختیار خود می گیرد ، آزادی بیان و حق تحزب به کسی نمی دهد  ، هر کسی نمی تواند نامزد انتخاباتی شود و بنابراین تنها یک رای گیری مضحک برجای گذارده است! از منظر لیبرالیسم، آزادی بیان و رسانه های مستقل ابزارهای لازم برای دموکراسی هستنند و نه اختیاری. بدون آنها نمی توان گفت که مردم در قدرت نقش دارند و یا عقلانیت جمعی در نهادهای قدرت تجسم یافته است.

اما این نظریه به شدت سطحی و ظاهری می نماید. واقعیت این است که حتی در آزادترین کشورها نیز اکثریت خاموشی از توده ها وجود دارند .با وجود نارضایتی عمومی ، آنها نسبت به سیاست بی تفاوت هستند . احزاب حاکم تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند و معمولا نه با نمایندگی عقلانیت اکثریت مردم که با استفاده از امکانات و سرمایه ی فراوان و تشکیل ائتلاف با دیگر احزاب نزدیک به خود، بر مسند قدرت می نشینند. یورگن هابرماس ، با اتکا به مباحث مکتب فرانکفورت نشان می دهد که رسانه ها بیشتر ابزارهایی برای تخدیر توده ها هستند و آن چیزی نیستند که بتوان آن را حوزه ی بحث عمومی برای ساخت عقلانیت بین الاذهانی خواند. هابرماس برای ساخت عقلانیتی که صرفا عقل ابزاری نباشد ، یعنی عقلی که مردم معمولا برای گذران معیشت خود به کار می برند ، بر وجه ارتباطی زبان تاکید می کند و نشان می دهد که باید به فکر ایجاد عقلانیت ارتباطی بود تا بتوان نقش مردم در قدرت را تضمین  و تقویت کرد.( از این جهت ارتباطی محسوب می شود که هدف این عقلانیت رسیدن به حقیقت و اکتشاف نیست بلکه رسیدن به اجماع و توافق است.) اگرچه هابرماس به درستی نشان می دهد که رسانه ها برای این منظور ناکافی هستند اما حوزه بحث عمومی  که قرار است جایگاه عقل ارتباطی و بینا ذهنی باشد را در جای درستی قرار نمی دهد. علی رغم نقد درست ، هابرماس، به طرز عجیبی دلیل واقعی بی تفاوتی سیاسی و عدم نقش توده های مردم در سیاست را در نمی یابد. حوزه ی بحث عمومی ، یک فضای ظاهری و سطحی مانند کافه های اواخر قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم نیست. رسانه ها نمی توانند سازنده عقلانیت و سوژه ی آزاد سخنگو باشند ، اما دلیل این ناتوانی چیز دیگری است که باید آن را در حیات اقتصادی مردم جستجو کرد.

اینجاست که نظریه مارکسیستی را باید تبیین کنیم. مشکل فیلسوفان سیاسی بورژوا مانند هانا آرنت و هابرماس اینجاست که دلایل عدم دخالت سیاسی توده ها که سرمنشا استبداد هم هست را در سطح اقتصادی بررسی نمی کنند. آنها تصور می کنند که حوزه ی بحث عمومی و عقلانیت لازم برای دخالت در سیاست و یا کسب جایگاهی برای سخن گفتن ، مانند میدان های آتن در زمان یونان باستان است و می توان چنین فضاهایی را اکنون هم بازسازی کرد. این راه حل بچه گانه ای است. نظریه ی مارکسیستی به وضوح نشان می دهد که دلیل بی تفاوتی سیاسی توده ها ، این است که صرفا با آنها به عنوان نیروی کاری در جامعه برخورد می شود. آنها به عنوان نیروهای کاری در واحدهای مختلف تولیدی از یکدیگر مجزا هستند و منافع آنها به سبب نظام مزدی در تضاد با یکدیگر قرار می گیرد. ارتباط آنها به مبادلات فردی کاهش یافته است و چون نظام تقسیم کار موجود ، زمینه ای برای کاراشتراکی فراهم نمی آورد ، از فضای کار و فراغت ، هیچ گونه عقلانیتی برای دخالت در سیاست حاصل نمی شود. این عقلانیت را نمی توان با ایجاد فضاهای کاذب و ساختگی ، مانند رسانه ها یا کافه ها و گردهمایی ها بازسازی کرد. البته اینها ابزارهای مناسبی هستند اما نمی توانند علت اصلی بی تفاوتی سیاسی توده ها را از بین ببرند.علتی که در زندگی اقتصادی مردم جای دارد.

در واقع شاید مردم آزادی بیان داشته باشند اما آزادی اقتصادی ندارند. شاید رسانه ها جایگاه سخن گفتن باشد ، اما کارگران یعنی اکثریت مردم ، فراغت لازم برای شرکت در مباحث را ندارند. هابرماس گمان می کند که نمی توان به عقلانیت ابزاری اعتماد کرد. اما برعکس تصور او ، با از بین رفتن جایگاه کارگر در مقام یک نیروی کار آماده به فروش ، کار اشتراکی کارگران در نظام سوسیالیستی قادر به ایجاد محیطی مناسب برای عقلانیت بیناذهنی خواهد بود.عقلانیتی که همگان در آن مشترک هستند که رابطه ی اقتصاد و زندگی مردم با سیاست و نهادهای قدرت ، یک رابطه ی واقعی خواهد شد. شوراها که کنترل و مدیریت تولید را برعهده دارند همزمان با سهیم شدن در قدرت ، عقل معاش مردم را در قدرت تجسم خواهند بخشید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:12  توسط امین قضایی  | 

امین قضایی

این یک سئوال شایع در جامعه شناسی هنر ، فلسفه ی هنر و نقد هنری است که هنرمندان در قبال سیاست و واقعیات اجتماعی چه مسئولیت هایی دارند یا حداقل چه رویکردی باید اتخاذ کنند. حتی ذکر کلمه ی "باید" در این سئوال برای برخی چالش برانگیز است : چرا اصلا باید برای هنرمند وظیفه تعیین کرد. پس در حیطه ی نقد اثر هنری ( یعنی ارزیابی و قضاوت ما درباره ی هنر) دو رویکرد می توان قائل شد. رویکرد نخست در نقد خود ، هیچ انقیاد و الزامی بین تولید اثر هنری با حیطه های زندگی روزمره ، سیاست و یا نگرش انتقادی به وضع موجود و غیره مشاهده نمی کند. البته این رویکرد این ارتباط را الزاما نکوهش نمی کند ، اما این ارتباط را یک عامل ضروری برای قضاوت نمی داند. رویکرد دوم مدعی است که نقد اثر هنری بدون در نظر گرفتن جایگاه و ارتباط اثر هنری با زمینه ی اجتماعی و سیاسی مربوط به دوران خود ، نقد ارزشمندی نیست.

ذکر این نکته ضروری است که سخن ما در اینجا درباره ی معیار نقد اثر هنری است. و نه اینکه بخواهیم هنرمند را به زور یا هرگونه اجباری ،  وادار به اجرای وظیفه ی خاصی کنیم. مطمئنا هنرمند مانند هر انسان دیگری باید در سخن گفتن و شیوه ی سخن گفتن از آزادی برخوردار باشد. بحث ما بر این مسئله تمرکز می کند که آیا در معیاری که منتقد درباره ی هنر قضاوت می کند ، ارتباط اثر هنری با زمینه ی اجتماعی و سیاسی ضروری است یا خیر.

این را هم باید اضافه کرد که بررسی نقد و ارزشگذاری اثر هنری ، صرفا یک مسئله ی تخصصی نیست، بلکه اتفاقا در زندگی روزمره ی ما نقش مهمی ایفا می کند.  زمان مردم  در زندگی روزمره به دو بخش کار و فراغت قابل تقسیم است. سطح هنر و فرهنگ ، کیفیت فراغت انسانها را در جامعه تعیین می کند. ارتقای سواد ، شعور ، احساسات ، سطح نیازها و آرزوهای انسانها بستگی به این دارد که هنر و فرهنگ در یک جامعه چه نقشی ایفا می کند. آیا  استفاده از ابزارهایی مانند هنر و رسانه و .. در خدمت عقب نگه داشتن  یا فریب و تخدیر توده هاست یا استفاده از این ابزارها به انسانها کمک می کند زندگی خود را با آرزوهایی والا ، کسب لذت بیشتر از تجارب روزمره و یا برخورداری از احساساتی صحیح و انسانی نسبت به یکدیگر و..غنا بخشند؟ به این سبب ، متفکری مانند ارسطو از نقش تهذیب در تراژدی سخن می گوید ؛ هنر مفهومی می کوشد توده ها را به تامل و تجربه ای متفاوت وا دارد و یا  اکسپرسونیسم می خواهد از میان روابط سرد و مبادله ای انسانها ، شیوه هایی برای بیان احساسات درونی پیدا کند. علی رغم پیچیدگی های ظاهری تمامی این سبک ها و نقدهای هنری ، ادعای آنها افزایش کیفیت زمان فراغت انسانهاست.  من این مفهوم فراغت را در ادامه ی این مقاله حفظ می کنم و تحلیل ام را بر همین مبنا ادامه می دهم چرا که هدف نهایی تمامی این تحلیلهای هنری در نهایت بر فراغت توده ها متمرکز است حتی اگر عمدا یا سهوا از ذکر آن خودداری کنند. 

استدلال عمده ی طرفداران نظریه هنر برای هنر، یا کسانی که مدعی استقلال هنر از تعهد سیاسی و اجتماعی هستند ، این است که هدف هنر می تواند صرفا زیبایی شناختی باشد. هنرمند قصد دارد تجربه ی ناب و ادارک خود را از طبیعت و روابط اجتماعی ارائه دهد. این رابطه می تواند تنها نگاه زیبایی شناختی هنرمند به موضوع خود باشد. بنابراین اگر کسی اثر هنری را از این زاویه نقد کند که تا چه حد در کسب دیدگاهی از زیبایی موفق بوده است ، پس آنگاه هم نقد هنری و هم خود هنر ، می توانند در قبال محتوای هنر  و اینکه چقدر سرکوبگر است یا انقلابی است، بی تفاوت بمانند. پرتره های "انگر" از اشراف و ثروتمندان ، جدا از نقش متفرعن و مخربی که این افراد در جامعه  ایفا می کنند ، می توانند زیبا یا زشت تصویر شوند. زیبایی یا زشتی یک نفر یا یک موضوع هنر، ارتباطی به نقش سیاسی و اجتماعی آن ندارد. از طرف دیگر طرفداران هنر متعهد ، معمولا از این زاویه وارد می شوند که دیدگاه زیبایی شناختی نابی وجود ندارد و هر بیانی در این جامعه ( که هنر هم نوعی شیوه ی بیان است) سیاسی است و از این رو هنرمند بی طرف و منفعل در واقع با انفعال و دیدگاه زیبایی شناختی ناب خود به حفظ وضعیت موجود خدمت می کند. بنابراین طرفداران دیدگاه اول  بر تجربه ی فرد از محیط و جامعه ی خود ارزش می گذارند و دیدگاه دوم نقش فرد برای جامعه را معیار ارزشگذاری خود قرار می دهند.

مشکل هر دو نظریه این است که از منظر تضاد فرد و جمع و اولویت دادن یکی بر دیگری به قضیه نگاه می کنند. از طرف دیگر ایجاد یک راه میانه بین این دو سویه هم پاسخ تعیین کننده ای نیست. من مدعی هستم که در نقد اثر هنری باید زمینه ی تولید اثر هنری لحاظ شود، اما استدلال من با استدلال غالب طرفداران نظریه ی هنر متعهد متفاوت است.( که اغلب تعهدی اخلاقی بر دوش هنرمند می گذارند.) چون ارزش هنر را در افزایش کیفیت زمان فراغت انسانها ذکر کردم ( که این مسئله هم به تجربه ی فرد مربوط است و هم به موقعیت تاریخی جامعه) پس نقد اثر هنری هم باید دریابد که یک هنر تا چه حد به این هدف کمک می کند.

بحث را به دور از هرگونه پیچیدگی نظری با درکی از تولید اثر هنری آغاز می کنیم. همانگونه که می دانید اثر هنری مانند هر کالایی توسط هنرمند تولید شده و سپس برای نمایش عرضه می شود. این مانند تولید کالاها با کار صورت می گیرد اما برخلاف کالاهای عادی ، اثر هنری مصرف نمی شود. اگرچه ممکن است خرید و فروش شود اما عموما انگیزه مبادله ی اثر هنری ، مصرف آن نیست. همچنین هنرمندان مدعی هستند که کار آنان در تولید اثر هنری ، کیفیتی فراتر از کارهای روزمره دارد. نویسندگی از کار ساده ژورنالیستی فراتر است و مجسمه سازی با کار ساده  و تکراری خط مونتاژ یک اتومبیل تفاوت کیفی دارد و غیره. بنابراین موازی با جهان کار ، جهانی هنری شکل می گیرد که کالاهایش مصرف نمی شوند بلکه نمایش داده می شوند و ادعا می شود که کار هنری خلاقانه تر از تولید کالاهای مصرفی است.

به ارزشی که یک کالا به  انگیزه ی آن و  به خاطر آن ( و نه بوسیله ی آن) خرید و فروش می شود ، ارزش مصرفی کالا می گویند. شما کالایی را خریداری می کنید چون برای شما ارزش مصرفی دارد و این با ارزش مبادله (که برمبنای تعداد ساعات کاری که صرف انجام آن شده سنجیده می شود ) متفاوت است. اما گویی کالای هنری ، ارزشی فراتر از ارزش مصرفی دارد. در واقع انگار کالای هنری کالایی است که کالایی بودن خود را انکار می کند. این تنها حد فاصله ای است که می توان هنر را از دیگر کالاها و کارهنری را از دیگر کارها متمایز ساخت. اما این تمایز کاملا ساختگی و خیالی است. چرا هنر  ارزش نمایشی پیدا می کند. دلیل جالبی دارد:  اکثریت مردم کارگرانی هستند که در ادارات و کارخانه ها ساعات متمادی مشغول کار تولیدی و خدماتی هستند ، زمان فراغت این افراد به حدی نیست که آنها توانایی انجام کار خلاقانه ی هنری داشته باشند. بنابراین تنها سهم آنها این است که می توانند از نمایش آثار هنری بهره برند. از آنجایی که اکثریت مردم در فراغت محدود خود ، تنها می توانند مخاطبین اثر هنری باشند ، بنابراین اثر هنری در جامعه طبقاتی ، خود را با کارکرد نمایشی و بیانگری اش تعریف می کند. طرفداران نظریه ی هنر برای هنر می گویند که ارزش نمایش در زیبایی شناختی آن است و طرفداران نظریه هنر متعهد ، می گویند که ارزش این نمایش در واقعیاتی است که این هنر درباره ی سیاست و وضعیت موجود مردم بیان می کند. اما درنهایت هیچکدام تفاوتی در ماجرا ایجاد نمی کنند. مردم عادی در هنر نقشی ندارند، یعنی در کار خلاقانه نقشی ندارند. اگر در بهترین حالت ، از پیش زمینه های لازم برای درک هنر برخوردار باشند که نیستند ، تنها می توانند به بعد نمایشی کالا بپیوندند. در جهان رسانه ای موجود ، علاوه بر آثار هنر عالی ، بسیاری از کالاها هم می توانند مانند کالاهای هنری چنین بعد نمایشی را پیدا کنند و این چیزی است که به نظر متفکری مانند گی دوبور در کتابش باعث بوجود آمدن جامعه ی نمایشی می شود.

بنابراین هنر در کار بیگانه شده ، ساده و تکراری و ملالت بار مردم، دخالتی ندارد.  مردم تنها به نوعی هنر را مصرف می کنند. چرا که هنر به نمایشی عمومی تبدیل شده است و کار خلاقانه ای که هنر مدعی آن است وارد محیط کار و زندگی انسانها نمی شود. مگر معدودی هنرمند که  یا از طبقات حاکم بوده که بتوانند فراغتی برای کار هنری بیابند یا هنرمندانی باشند که مانند مثال معروفش یعنی نقاشان امپرسیونیست ، در فقر مطلق به سر برند و زندگی خود را وقف هنر کنند.  زمان گذشته ، هنر در خدمت اشراف بوده است اما امروز که هنر به لطف ابزار آلات تکثیر مکانیکی و فن آوری ، در دسترس توده ها قرار دارد ،هنوز تنها بخشی از نمایشی است که توده ها پس از فراغت از کار ، خسته و درمانده به نظاره می نشینند.اهمیتی ندارد که هنر مانند هنر کلاسیک صرفا صور زیبا و ایده آل را به نمایش بگذارد و یا مانند رئالیسم ، واقعیات زندگی را منعکس کند. در هر حال هنر از محدودیتی که جامعه ی طبقاتی برای او ساخته فراتر نخواهد رفت مگر آنکه به افزایش واقعی کیفیت فراغت انسانها تبدیل شود و با کار و زندگی روزمره پیوند بخورد.

از همین رو است که در نقد اثر هنری ، باید دید که هنر به واقع چگونه قادر به تولید فراغت برای مردم است. چگونه آنها را به مشارکت خلاقانه فرامی خواند. برای این کار اثر هنری نباید به شیوه ای دروغین کارکرد کالایی خود را انکار کند. این انکار هیچ ارزشی ندارد. هنر  و هنرمند اگر بخواهد به واقع سازنده ی تاریخیِ فراغت و لذت برای انسانها باشند ، باید بدانند که چه موقعیتی در محیط زندگی انسانها یعنی شهر تسخیر کرده اند و مخاطبین  را درگیر چه نوع فعالیتی می کنند. برای این امر ، باید دیدگاه خود را بنیادا نسبت به هنر تغییر دهیم. قرار نیست هنر همیشه روی پرده ، روی بوم و یا در آتلیه انجام شود. شکل های سنتی اجرا و تولید هنر ، که شکل های نمایشی آن هستند ، در کیفیت فراغت انسانها تغییری ایجاد نمی کند. هر فعالیت روزمره ، می تواند با تزریق فعالیت خلاقانه ، اعتراضی ، مشارکتی و هوشمندانه و بازخوردی به یک هنر تبدیل شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:52  توسط امین قضایی  | 

امین قضایی

این اسطوره در بین مردم رواج دارد که بدون رعایت اصول اخلاقی، تبهکاری و شرارت جامعه را فراخواهد گرفت. سپس عده ای از این ایده ی غلط ، این نتیجه ی مغالطه آمیز تر را می گیرند که مذاهب برای رعایت اصول اخلاقی توسط افراد لازم هستند. ابتدا گزاره ی دوم را نقد می کنیم: مبنای اصول اخلاقی ، عقل است و نه خداوند و  نه هیچ موجود ماورا طبیعتی. در واقع این عقل است که تعیین می کند نباید دروغ گفت ، دزدی و حسادت کرد و یا قتلی انجام داد. حتی فیلسوفان مذهبی نیز به این ایده واقف هستند که درستی یا نادرستی عمل بواسطه ی عقل تعیین می شود و نه دستور شخص خاصی. یعنی چون خداوند انسان را از قتل منع کرده است ، قتل عملی غیراخلاقی محسوب نمی شود بلکه قتل به سبب آنچه عقل انسان می گوید غیراخلاقی است.

پس این مذهب است که بر اخلاق استوار است و برای توجیه خود از موعظه ی اخلاقی کمک می گیرد و نه برعکس. رعایت اصول اخلاقی نیازی به مذهب ندارد و این مذهب است که به اخلاقیات تکیه می کند تا بنیان گذاران خود را قدیس و پاک جلوه دهد. بنابراین هیچ کس برای حفظ اصول اخلاقی نیازی به مذهب و ترسانده شدن از بهشت و جهنم ندارد.

اما عقل برچه اساسی اخلاقیات را تعیین می کند؟ اگر اصول اخلاقی را عقل تعیین می کند، پس چرا اخلاقیات اینچنین نسبی است و در طول تاریخ و یا در جوامع مختلف بر روی یک عمل مشخص قضاوت های متضاد می شود؟ در اینجا دو نظریه مختلف وجود دارد: نظریه ی اول می گوید که اخلاقیات را منفعت و لذت انسانها تعیین می کند و نظریه ی دوم مدعی است اخلاقیات به اراده ی انسان وابسته است و بخشی از عقلی است که انسان برای زندگی پیشه می کند یعنی عقل عملی انسان. نظریه ی اول که فایده باور است می گوید عقل انسان برای بیشتر کردن منفعت و لذت خود ، اصول اخلاقی را تنظیم می کند. اما این ایده درست به نظر نمی رسد ، چون برای مثال چه کسی می گوید که با دزدی کردن اگر مطمئن باشیم که توسط کسی عقوبت نمی شویم ، منجر به افزایش لذت ما نخواهد شد. در توجیه ممکن است برخی بگویند که لذت فقط جسمانی نیست و ما نیاز داریم که مورد پسند دیگران هم باشیم و عمل دزدی این لذت برخورداری از احساس خوب در میان دیگران را از بین خواهد برد. اما این دست توجیهات درست به نظر نمی رسند ، چون در این صورت ، من می توانم قرض کسی را که او طلبش را به کل فراموش کرده پس ندهم . این کار به نفع من است اما اخلاقی محسوب نمی شود. پس میان لذت و اخلاق تباینی وجود دارد.

طرفداران نظریه اراده ، که ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی برجسته ترین آنهاست ، می گویند که اخلاقیات هیچ ارتباطی به سعادت و لذت انسان ندارد و رعایت اصول اخلاقی به خاطر لذت بیشتر انسان نیست. منشا اخلاقیات عقل و اراده ی انسان است یعنی در شیوه ی عقلانی رفتار کردن انسان. چرا که انسان برای عقلانی رفتار کردن ایجاب می کند که اولا  اگر دیگری نیز همان رفتاری که او با دیگران می کند ، را با او داشته باشد، همچنان مطلوب باشد. دوم اینکه عمل او در شرایط مختلف زمانی و مکانی با هم تضادی نداشته باشند و یکدیگر را نقض نکنند. سوم اینکه عملش با اعمال دیگرش در تضاد نباشد. بنابراین انسان برای عقلانی زیستن  و اراده ای که برای عقل عملی دارد ، اخلاقیات را رعایت می کند. اما این ایده هم خالی از اشکال نیست و مهمترین اشکالش این است که نمی تواند بگوید چه عملی اخلاقی هست یا نیست بلکه تنها می تواند بگوید یک عمل آیا شرایط لازم برای اخلاقی شدن را داراست یا خیر؟( یعنی با خودش ، یا با اخلاقیات دیگر متناقض است یا خیر)  

اما هر دو ایده در یک مورد مشترک هستند: اگر افراد بر اساس لذت فردی و یا اراده ی فردی عمل کنند ، نمی توان انتظار داشت که این اخلاقیات فردی ، موجب کاهش شرارت رفتار انسانها با یکدیگر شود. چرا که هم لذت و منفعت افراد با یکدیگر در تضاد است و هم اراده و اصولی که آنها برای عقل  عملی دارند.( حتی اگر این اصول شالوده ی منطقی را ایجاد کنند!) بنابراین اخلاقیات باید به یک اصل تبدیل شوند و تمامی افراد آنرا رعایت کنند. نمی توان انتظار داشت که عملی برای  یک نفر اخلاقی باشد و برای دیگری خیر.بنابراین از هر دو نظریه این ایده را می توان استنتاج کرد که اخلاقیات باید توسط کلیت رعایت شوند و تمامی افراد ملزم به رعایت آن باشند. به بیان دیگر با رعایت اصول اخلاقی به صورت فردی و تجویزهای مذهبی نمی توان انتظار داشت که شرارت در جامعه تقلیل یابد.

اخلاق گرایان ، معتقدند که جامعه یعنی تمامی افراد جامعه بدون استثنا باید اصول اخلاقی را رعایت کنند. اخلاق نمی تواند با لذت یا اراده ی فرد تعیین شود، این منفعت و اراده ی کلیت جامعه است که باید فرد را مقید به انجام عملی کند یا او را از انجام عملی منع کند. اجازه دهید به این منهیات یا دستوراتی که کلیت برای تمامی افراد در نظر می گیرد ، حق بگوییم . پس همه ی ما معتقدیم که حق برای کلیت افراد است. اما طرفداران جامعه ی سنتی یا مذهبی  معتقدند که جامعه باید  براساس اصول اخلاقی خود ، قوانین را تنظیم کند. در حالیکه طرفداران جامعه ی مدرن و مدنی معتقد اند که حق باید براساس آزادی منفی تعیین شوند و نه اخلاقیات و عرف. به همین خاطر در ابتدای مقاله گفتیم که این تصور غلط است که اخلاقیات منجر به اصلاح رفتار افراد و یا کاهش شرارت در جامعه می شود. تفاوت جامعه ی سنتی و مذهبی با جامعه ی مدرن و مدنی در اصولی است که براساس آن حقوق  و قوانین در جامعه تنظیم می شوند.

در پس اخلاقیات و عرف و یا تعالیم مذهبی ، منافع وعلایق شخصی و جمعی وجود دارد که به مردم تحمیل می شود. برای مثال هزاران سال ، اخلاقیات و عرف جوامع پدرشاهی مردم را از روابط نامشروع و زنا ، بازداشته و آنها را به مرگ و عقوبت های سخت محکوم کرده اند. بنابراین جوامع سنتی ، کاملا مغرضانه قوانین و حقوق را تعیین می کنند چرا که مبنای حق مردم و اختیار عمل آنان وابسته به عرف ، سنت ، عقاید خاص مذهبی و یا اختیارات پیشوایان مذهبی و مستبدین می شود. چه دلیلی وجود دارد که تصور کنیم این نحوه تنظیم حقوق  به جای کاهش شرارت میان افرد ، شرارتی بدتری را جایگزین آن نمی کند. یعنی شرارت حکام به مردم که جایگزین شرارت مردم بین یکدیگر می شود.

فیلسوفان اخلاق تصور می کنند که باید زمینه ی اخلاقی را که مبنای قوانین و حقوق انسانها در جامعه است را عقلانی تر ساخته و یا حتی سکولاریزه کنند. اما چنین روشی غلط است. بهتر این است که زمینه ی حقوقی براساس اصولی اخلاقی تعیین نشوند به همین خاطر می گوییم که ایجاد اصول اخلاقی ، تجویز آن به هیچ وجه باعث کاهش شرارت و اصلاح رفتار انسانها نمی شود. جوامع مذهبی ، اصولا یا براساس تجویزهای فردی ، که بعد مذهبی دین است سعی می کنند رفتار مردم را جهت بدهند و یا براساس شریعت و قوانینش که بعد شریعتی دین است ، تلاش می کنند قوانین جامعه را تنظیم کنند. هر دو ایده همانطور که گفتیم غلط است.

جامعه ی مدرن براساس اصل" آزادی منفی "حقوق را تنظیم می کند. در واقع این اصل بر جامعه ی مدنی استوار است که من قادر به انجام هر عملی هستم مگر آنکه عمل من منجر به نقض اختیارات و آزادی عمل دیگران شود. به بیان دیگر ، دایره ی آزادی عمل من نباید با دایره آزادی عمل دیگران همپوشانی داشته باشد. در این صورت ، مطمئن هستیم که عرف و سنن عقب مانده و زورگویی پیشوایان مذهبی و حاکمین مستبد ، آزادی عمل فرد را محدود نکرده و منجر به شرارت بیشتری افزون بر شرارت ها و تبه کاری های احتمالی افراد  نخواهد شد. برای مثال همان عمل رابطه ی نامشروع یا پوشش انسانها که براساس سنت و عرف مذهبی جوامع ، ممنوع است در جامعه ی مدرن آزاد خواهد بود. از آنجایی که روابط خصوصی افراد با یکدیگر ضرری به دیگران وارد نمی کند ، بنابراین این عمل جزء حقوق انسانها محسوب می شود. اما عمل دزدی ، چون اخذ مالکیت با سلب مالکیت از دیگری است بنابراین با آزادی عمل دیگران مغایر بوده و جرم محسوب می شود. در صورتی که اگر بخواهیم براساس اخلاقیات عرفی عمل کنیم ، معمولا جوامع سنتی هر دو عمل را ممنوع اعلام می کنند چون با اصول و قوانین مذهبی مغایرت دارد.

بنابراین بین تنظیم حقوق و قوانین براساس آزادی منفی و عرف و اخلاقیات تفاوت بسیاری وجود دارد. عموم مردم تصور می کنند که اگر مردم به اخلاقیات ملزم باشند، تبه کاری و شرارت در میان مردم کمتر خواهد شد. اما همانطور که نشان دادیم ، تنها براساس مفهوم حق و آزادی است که می توان اختیار عمل انسانها را تنها تا جایی محدود کرد که منجر به شرارت و تبه کاری نشود. واقعیت هم این نتیجه ی منطقی ما را تایید می کند، در جوامع سنتی که با زور مذهب و حکومت و خانواده ، مردم را به رعایت اصول اخلاقی مجبور می کنند ، تبه کاری و شرارت حتی بیشتر از جوامع آزاد است. آزادی ، شرارت بوجود نمی آورد ، برعکس،  هرکس با شناخت دقیق حیطه ی اختیارات خود ، قادر می شود که منافع خود را در جامعه پیش ببرد.

تنظیم حقوق بر اساس آزادی سلبی ، یک ضرورت سلبی برای کاهش جرم و جنایت در جامعه است. اما در بحث کاهش جرم ، در کنار ایجاد زمینه ی حقوقی صحیح ، راهکارهای ایجابی نیز وجود دارند که مرتبط است به ریشه کندن دلایل وقوع جرم مانند فقر و جهل و ... جامعه سرمایه داری با توجه به اینکه یک نظام سودمحور است ، قادر به حل این معما نیست و همچنان که فقر را تولید می کند ، جهل را بازتولید کرده و همین جهل ، جرم و جنایت و دوباره ی فقر را هم بازتولید می کند.

به عنوان جمع بندی ، نشان دادیم که برای اصلاح رفتار انسانها و کاهش جرم ، نیازی به مذهب و پاداش  و جزا دهنده ی الهی نداریم. چنین مفاهیمی خیالی که می خواهند رفتار مردم را مانند کودکان کنترل کنند، شایسته  یک جامعه ی پیشرفته  نیست. مذهب اخلاقیات را در جامعه بوجود نمی آورد بلکه برعکس مذهب است که از اخلاقیات سوء استفاده می کند و آنرا برای توجیه اهداف خود به کار می گیرد. یگانه منشا اخلاق عقل است. اما هیچ روش قطعی برای تنظیم اخلاقیات توسط عقل نداریم. با اخلاقیات فردی نمی توان انتظار داشت که روابط انسانها در جامعه ای با این همه تضاد منافع و درگیری های فردی ، بهبود یابد. چنین تجویزهایی بی ارزش هستند. بنابراین ما به مفهوم حق گذر می کنیم. یعنی حق است که توسط کلیت جامعه ، اختیار عمل فرد را تعیین می کند. در اینجا این سئوال پیش می آید که آیا مفهوم حق براساس اخلاق و عرف تعیین می شود یا براساس آزادی. جامعه ی سنتی اولی را انتخاب می کند و جامعه ی مدرن دومی را. اگر حقوق انسانها را عرف و اخلاقیات حاکم تنظیم کند ، هیچ تضمینی وجود ندارد که آنها آزادی و اختیار عمل انسان را سلب کرده و شرارت بیشتری را موجب شوند. همانطور که در بسیاری از جوامع مذهب زده و دیکتاتور شاهد هستیم. اما اگر درک درستی از مفهوم آزادی سلبی داشته باشیم ، قادر هستیم اختیار عمل هر انسان را به گونه ای تعیین کنیم که موجب محدودیت اعمال دیگران نشود.

تمامی این نتیجه گیری ها  ساده و منطقی به نظر می رسد. اما این استدلال ها در میان انبوه مفهوم پردازی ها و مغالطه ها گم می شوند. آیا آموزش چنین شیوه ی منطقی تفکر و تنظیم روابط میان انسانها ، کار سختی است؟ سئوال اصلی این است که چرا هنوز در جامعه ای زندگی می کنیم که نه حاکمین و محکومین درکی از آزادی و مفهوم حق در میان انسانها ندارند؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:44  توسط امین قضایی  |